روزنامه ملی انیس
ریاست روزنامه های دولتی افغانستان

نقاش لحظـه هـا

بیا تاگل برافشانیم و می درساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در محجر اندازیم
چو در دست است رود خوش بگو مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
صبا خاک وجود ما به آن عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر برمنظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات می بافد
بیاکین داوری ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیابا ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانی وخوشخوانی نمی ورزند درشیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
در هنگامه یی از اندوه دیرپای که خانه جانم را به تاراج گرفته بود؛ اگر به این شعر «حافظ» در دیوانی که به تصحیح دکتور «سلیم نیساری» چاپ گردیده است برنمی خوردم، شاید منهم رخت به «ملک دیگری» میانداختم و یکبارگی، پا از وادیی محنت بدور می کردم. اما، نغمه این اندیشه و از «گل افشان» که با سلاح غم «فلک را سقف می شکافد و طرحی نو میاندازد» در ماندگاریم، یا ورانه مددکار افتید. فکر می کنم، غمی را که «حافظ» به تجربه می نشست، ممکن همان اندوهی باشد، که در کام «سقراط»، باده یی از جام «شوکران» ریخت«گالیله، را پای محاکم آورد، و با افشای راز، «منصور» را به دار کشید.  رد «حافظ»، مایه ور از عشق نهفته یی بوده است که با لهیبی از شور معرفت، گرمی بخش اندیشه بلند پروازش می گردید:

چرخ برهم زنم از غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
او که چون سرو، با استواریی ویژه یی، قامت برافراخته است، پا از دایره خود اندیشی بدور می نهد در گردشی از پیمانه، فکر، همگی را زیر بال آورده، آنگاه با سبک سنگینی واقعیت ها، ارزشها را به سنجش می گیرد. به سان «مولوی» نگاهی از نزدیک به دور میافگند و چون «دیوژن» بادیده نگران «چراغی برکف»، درپی پیدایی انسان میافتد؛ تا باشد که گوهر گمگشته خویش را، از میان انبوهی از خذفها بدست گیرد. از بس دراین جستجو ناتوان می شود، بی مهابا، ندا در داده می‏گوید:

معرفت نیست درین قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
حافظ، شاعر است، شاعر، نقاش لحظه هاست، که در آنی، واقعیت ها را با پیوندی از احساس، برای ابد جان می بخشد. آنگاه، سروده هایش پیامی از بیان زندگی می شود. وقتی که خوب به آن دیده بدوزیم، در ژرفای هرهجا، واقعیت هایی از زندگیی را در می یابیم که با واژه ها پیوندی ارگانیک یافته، در لای مصاریع، بدایعی از نیافته ها را می نمایاند.

وجه افتراق دیدعادی، از دید هنری، ادبی در همین است که اولی با نگرشی سطحی در دیدنیها، ندیده می گذرد؛ اما نگاه دومی، ژرف ها را می کاود و در اندورنه های نهانی، راهی برای خویش می جوید، تا در عمق جانها، به رازی از راز ها رو آورده باشد.

«حافظ»، راز گشای رمزنهانیی است، که با نیوشیدن سروشی، سربرفلک نموده، نگاهش تا دور دستهای دوری راه می یابد. توگویی که چون خودشناس بیگانه از خویش، یکسره هستی را درپای دوستی، ارمغان یاد نموده است که دمی هم، دل در خانه جانش آرامی نمی یابد.

پس این یار ناپیدای او کیست که از هردری، درباره وی داد سخن می دهد و هرکسی، از ظن خود می شود یار او؟

سرناپیدای راز درونی وی، که در پشتی از پرده ابهام، تاهنوز نهفته مانده، حتمی، واقعیتی بوده که به گفته «نور الدین عبدالرحمن جامی» در کتاب «نفحات الانس»، او را «لسان الغیب» و «ترجمان الاسرار» گردانیده است. بدین رو، آیا ناشناختگی اندیشه چند پهلو و جلوه های فکریی رنگ وارنگ عارفانه او، که گاهی دیده به مسجد می کشد و زمانی سر از کنشت بدر کرده، با جامهای مالامال از شراب مردافکن، جوینده طریقت پیر راه می شود، طبع فضولی را که نا آشنا با پرده های راز است، مجال چند و چون می دهد، تا رمز گشایی فکر «حافظ» را نماید؟!

وقتی که بانگاه احساس، در اندرونه فکرش به کند و کاوبنشینیم، زبان گویای وی، با ارائه معنی نهفته درهاله یی از ابهام، باری، حقیقت مختفی نموده، جوینده را به وادی های دوری می کشاند، که ناگزیر بازهم سرگشته وحیران، بایدکنکاشگرانه، راهی در گراب شناخت بازنمود.

دل نشان شد سخنم تا توقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
در ره عشق نشدکس به یقین محرم راز
هرکسی برحسب فکر، گمانی دارد
این چه گونه عشقی است ک سخن دل، از آن نشانه روشنی می یابد وقبول عام می شود؛ اما هیچ کسی را تاهنوز درنیافته ایم که به اعجاز کلام وی راه بجوید و از گفته های گونه گونش، جواب ثابتی بدست دهد، شاید «لسان الغیب» بودن «حافظ» را در همین نکته بتوان یافت که با نکته های سهل الممتنع خویش، هم هادیی راه می گردد و فرصتی وفرصت هایی نیز، در پرده نمایی راز، سرگشتگی و حیرت می آفزاید.

تناقض نمایی های شاعرانه «حافظ» که در ظاهر امر، خواننده کنجکاو را به تکاپو میاندازد، تا از میانه ابهام، به حقیقت سخنش دیده بدوزد، جلال روشن جمال کلام ماندگار او را به نمایش می آورد که عشقی ملکوتی، مایه جاویدانگی گفته هایش می گردند.

اگر عشق نبود، آدمی از کجا این همه پیوندی از «آدمیت» با آدم ها می یافت، همین است که «حافظ»، از پشت سراپرده راز، داد عشق میدهد و «آدمی و پری را طفیل هستی آن دانسته« در وادیی از محبت، آنها را با یکدیگر همکیش می خواند. مثل این که عشق را سرحدی نباشد، او پا از دایره زندگی برون کرده، راهی بر افلاک می جوید، تا از این هنگامه، فلکیان هم، نا آگاه نزییند.

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
امیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است
اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس مستی من، زان خراب، آبادست
زندگی زمانی معنا می یابد، که عشق در خانه جان آدمی راهی بیابد و این تنگنای تنهایی را، با پرتوی از نور محبت، جایگاه انس و الفت گرداند. و اگرنه، زیستن برای بقای چند روزه با بی هدفی همانی بوده که برابر می شود با نابودن برگستره حیات.

وقتی که شعری از «حافظ» را به خوانش می گیریم، در حقیقت، به معنی روشنی از زندگی خود دیده میدوزیم، تا رمز حیات را در بودن با همی و خوب بودن با جلوه عشق در یابیم. چرا که انسان عاشق همه چیز را در خویش، و خویش را در همه چیز می بیند.

ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند
فضای سینه حافظ، هنوز پرزصداست
«اینجاست که سینه آدمی از تاب سودای عشق، به سان دیگ، دایم می زند جوش» و این جوشش هستی است که در کل عالم امکان به تموج در می آید. (۱)

عاشق در پیوستگی به عشق انسانی، بندهای تقید را از هم گسسته، آزاده و بی نیاز، پای برمشعل خانه محبت می نهد. در آزادگی از اسارت هستی رهیده، با تولد دوباره یی، راهیی زندگی راستینی می شود، که چون قطره یی بردریا، یکبارگی، خود دریانشان می گردد. اما، با این همه نیز، راه عشق، طریقی است پربلا، که در هرخمگردش، خطری نهفته است، باید به هوش بود و آگاهانه گام برداشت، و اگرنه، موجی از گرداب در پیش روست و در ژرفاها نهنگی دیده بانی می کند.

فرا زونشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیر دلی، کز بلا نپرهیزد
«شعر حافظ، شعری است آرام، غنایی، آکنده از صنایع بدیعی و ایهام آلود که چون جویباری روان، جریانی یکنواخت دارد و با آوایی حزین، داستان روحی  

بزرگ را باز می گوید در نهانخانه خلوت خویش، ما جراهای شگرف عشقی و انسانی را آزموده و چشیده و صدها سرنهان را از «ممکن غیب» شنیده و خرقه و خرمن خویش را به دست بوارق کرشمه حسن و غیرت سپرده و سوخته است.(۲)

برق غیرت چوچنین می جهد از ممکن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

حافظ، شاعر عارفی است که «رندانه» راه عشق می پوید. او که به گفته خودش:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ «تو» در نظر من چنین خوشش آراست

این بیت، پیام عشق نا شناخته یی می شود، که در لای مصراع دوم، هجای «تو» از راز نهانیی ضمیر خاموش شاعر، نشانه عشق بی نشانه را می آورد، به مناجاتها و دعاهای مستانه، به عبارتهای شوریده حالانه و عاشقانه، به اشکها و رازی های غریبانه و شب
زند.

داری ها و سحرخیزی های عارفانه روی می آورد و خود را،  در همه این احوال، غریب و تنها وبی همزبان می بیند و هیچ کس را برای راز نگهداری و درک مشاهداتش مطمئن نمی پندارد؛ آنگاه در کمال انکسا و خاکساری میگوید:

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا، سخن آشنا نگهدارد (۳).

او که همیشه، درپی آشنای نا پیدای خویشتن است، بارازی نهفته در ممکن جان، بیان حال می کند، تا خواننده را در برخی از شعرهایش در وادیی حیرت به تکاپو کشاند. دریک کلام، اگر بگوییم که شعر های حافظ، همگی بیت الغزلهای معرفت هستند، هرگز سخنی به گزاف نخواهد بود.

یادداشتها:

  • سعید نیاز کرمانی، دولت پیرمغان، بیان عشق از زبان حافظ ص ۷۱
  • عبدالکریم سروش، قصه ارباب معرفت، دفتر نخست. ص ۲۴۹
  • معینی کرمانشاهی، حافظ برخیز. ص ۶۸

استاد ادبیار زرینگر

ممکن است شما دوست داشته باشید