روزنامه ملی انیس
ریاست روزنامه های دولتی افغانستان

محبت عشق است و محبوب معشوق

ع.ح اسکندری

بخش اول
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
ون به عشق آیم خجل گردم از آن
آنگونه که شما خو نیک می دانید، عشق از جمله موضعاتی است که در بین هر قوم و مردمی ودرهر جامعه و فرهنگی از آن به وفرط سخن به میان آمده است، زیرا از بدوی ترین جوامع انسانی تا پیشرفته ترین آن بدون شک با موضع عشق سروکار داشته اند. شاید بتوان گفت؛ بعد از موضوع خدا(ج) و انسان هیچ موضوعی به گستردگی عشق در جوامع انسانی یافت نشود و در همه مکاتب دینی و فلسفی، هنری و سیاسی و… جای پای عشق را می توان دید. در وسعت و وصف عشق همین بس که هرکسی در هر شرایط فردی و اجتماعی و روحی وروانی که بوده باشد، در این خصوص خود را صاحب نظر دانسته اند و به گونه یی که گاهی تعاریفی که از عشق ارائه می شود به قدری دور از هم اند که گویی هیچ ارتباطی به هم ندارند، این تعریف های متفاوت و برداشت های متناقض از عشق به تفاوت و تناقض های موجود در نحوه فکر و اندیشه و کیفیت زندگی انسان ها برمی گردد.
دیده می شود که از پست ترین افراد جامعه تا مقدس ترین آن در خصوص عشق اظهار نظر می کنند و خود را لایق عشق ورزیدن و عاشق شدن می دانند. امروز مقدس ترین جانبازی ها به نام عشق صورت می پذیرد که عبارت از است عشق به حضرت حق، عشق به عدالت، وطن و ناموس و… در عین حال زشت ترین و پلیدترین قلم ها و صحنه های خلاف عفت انسانی نیز تحت همین نام به وجود می آید. در عرصه شعر و ادب ظریف ترین، لطیف ترین، مقدس ترین ونورانی ترین آثار در موضوع عشق ساخته شده اند، درحالیکه شهوانی ترین و مبتذل ترین آثار ادبی نیز درهمین موضوع به وجود آمده است.
بدین جهت شاید بتوان گفت: مسئله عشق یکی از مطلوب ترین مسایل علوم انسانی است که هرکسی از ظن خودیار رو شده است.
در تعاریف های کلاسیک وکتابی گفته شده است:«عشق میل و علاقه مفرط به یک چیز را گویند، یعنی وقتی وابستگی آدمی به یک کسی یا یک مکتب یا هر چیز دیگری، بیش از اندازه شده به طوری که همه چیز را در پرتو آن ارزیابی کرد و به هرچیزی از آن دیدگاه نظر افگند، چنین حالتی را حالت عاشقانه نامند و چنین کسی را عاشق گویند. ازنظر مولوی عشق حقیقتاً قابل تعریف و شناساندن نیست، هرچه در خصوص عشق گفته شود مربوط به عشق است، اما عشق نیست. همانگونه که هرچه در خصوص آفتاب گفته شود به خورشید یا آفتاب مربوط است، اما خود خورشید نیست.
درنگنجد عشق در گفت و شنید
عشق دریایی است قعرش ناپدید
قطره های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش بحرست خرد
مولوی در دفتر اول مثنوی می گوید: « من هرچه عشق را شرح و تفسیر کنم باز نمی توانم آن را بشناسانم و شرمنده عشق می شوم. زیرا عشق و سیله بیان و شناخت همه چیز است، ازین رو چیزی نمی تواند عشق را بشناساند.
همان گونه که آفتاب وسیله نمایاندن هرچیزی است و چیزی نمی تواند خورشید را بنمایاند. همان طوری که خورشید با طلوعش خود را به هر بینایی نشان می دهد عشق نیز تا در دل کسی طلوع نکند با شرح و بیان نمی شود آنرا معرفی کرد، زیرا این بدان می ماند که با توضیح و تعریف نور خورشید را به یک کور مادرزاد بشناسانی.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
عدم امکان تعریف کامل عشق مربوط به عظمت و گستردگی آن است، مولوی می گوید: اگر کسی بتواند همه قطرات دریا را بشمارد می تواند عشق را هم معرفی کند. در حالی که دریای ظاهری پیش دریای عشق ناچیز بوده و هفت دریای ظاهری نزد دریای عشق کوچک است. می گوید من اگر تا قیامت به شرح عشق بپردازم، باز حقایق آن تمام شدنی نیست این معلوماتی است که مولوی از عشق داده است در حالی که عشق وسیع تر از معلومات اوست.
شرح عشق از من بگویم بردوام
صدقیامت بگذرد و آن ناتمام؟
عرفا با اینکه توصیفات زیادی از عشق کرده اند ولی در اینکه حقیقتاً نمی شود عشق را کاملاً وصف کرد متفق القول اند. مولوی علت وصف ناپذیری عشق را در این می داند که عشق وصف ایزد یکتاست.
خداوند سبحان چون کمال و جمالش نامحدد است وصف او نیز در هیچ عبارت و در معرفت هیچ عارفی نمی گنجد.
این مطلب علاوه براینکه دلیل عقلی و قلبی برآن هست، در قرآنکریم این کتاب مقدس آسمانی نیز مورد اشاره واقع شده و خداوند سبحان فرموده است؛ حقایق کلمات موجود در علم الهی به قدری نامحدود است که اگر همه درختان قلم شوند و همه دریاها مرکب و بخواهند با آن کلمات الهی را بنویسند، دریاها تمام می شود ولی کلمات الهی تمام نمی شود.
ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید