روزنامه ملی انیس
ریاست روزنامه های دولتی افغانستان

غمِ نان و روزگار

گاهی، با مرغ دلم می‌گویم که هردو همبال شویم و پرواز کنیم و درختان قامت بلند را شاخه ـ شاخه بنشیم و شعر شادمانی بخوانیم.

اما،

غم نان و روزگار، بال‌های آرزوی مان را قیچی می‌زند و نمی‌گذارد که لحظه یی بال‌ بیفشانیم و در شاخ‌و‌برگ درختان، بنشینم و نغمه‌ی نشاط بسراییم.

گاهی، طاووس ذهن، دعوتم می‌کند که با من همنوا شده، رهسپار سایه‌سارِ گلباغ‌ها شویم تا درآن‌جا چشم‌های طاووسیِ که می‌چرخند و دل از دل‌خانه‌ی حسن‌پرستان می‌ربایند را به تماشا بنشیم و از چرخش آن لذت ببریم.

اما،

بازهم غم نان و روزگار در شیشه‌ی امید مان سنگ می‌کوبد و نمی‌گذارد که از زلال چشم‌های طاووسی، آب بنوشیم و بر چمن سوخته‌ی دل خویش قطراتی را بپاشیم.

گاهی، کبک روحم از من می‌خواهد که همصدا شده در دل کوه‌پایه‌های سرزمین خویش بخوانیم و بخندیم.

اما،

بازهم غم نان و روزگار به بال نشاط مان تیر می‌زند، در گلوی نغمه‌خوانی‌ مان، چاقوی خشونت می‌گذارد و نمی‌گذارد که لحظاتی در پای گل‌بوته‌ها بخوانیم و بخندیم.

گاهی، می‌شود که با آهوی فکرم تصمیم می‌گیرم تا در دامنه‌ها و میانه‌ی دشت‌ها به سیروسیاحت بپردازیم و ساعاتی از برگ‌های معطر و نفیسِ گیاهان، استشمام کنیم و دماغ خویش را از چنگالِ سیاه اندوه بیرون آوریم.

اما،

بازهم غم نان و روزگار به سراغ مان می‌آید و تمام لذت‌ها را از ما می‌گیرد و چون زلف گرهدار یار به دستِ باد می‌سپارد.

گاهی، با شاهین خیالم هماهنگ می‌شوم که قله ـ قله‌ی وطن را بال بزنیم و عطر خون شهدای این سرزمین که در پای هر سنگ و صخره‌ی ریخته است را استشمام نماییم.

اما،  غم نان و روزگار، بازهم بال‌های آمال مان را با سنگ حسرت می‌زند و با پروبال‌ِ خونین به لانه‌ی محقّر و غریبانه‌ی خویش بر می‌گردیم.

در این‌جا درد، درمانی ندارد

هجوم رنج، پایانی ندارد

به چشمان پدر خوابی نیاید

که طفلش، لقمه‌ی نانی ندارد

عبدالله حامد تاتار

ممکن است شما دوست داشته باشید