روزنامه ملی انیس
ریاست روزنامه های دولتی افغانستان

سید جمال الدین افغان، مظهر آزادی

نگاه سید به آبهای باسفور خیره مانده بود ، او در آنجا امواجی را می دید که از درون خود او مایه میگرفت و به کاخ  ” ستاره ” سلطان عبدالحمید دوم خلیفه عثمانی سایه می افگند  دردی جانگزا که در زیر زبانش بیداد گرانه کمین کرده بود ، در ژرفای مغزش رخنه می کرد و بر سراسر وجودش مستولی میگردید. خطابه های غرای او طنین رعد آسایی بر کنگره های قصر  استعمار و بر بنیاد کاخ سلاطین مشرق زمین طاری می ساخت و جلال جبروت شانرا چنان پرکاهی به بازی میگرفت.

باور داشت که آتش اندیشه های او از اقصای مغرب تا اقصای مشرق ؛ از اندونیزیا  تا شمال افریقا با هیمنه سمتگران و استعمار گران در افتاده است. بیادش آمد که سلاطین بزرگ عثمانی  قاجار، خدیو های مصر و امیران افغان،  سیاسون و دانشمندان   شهزاده ها و امراء  چگونه به سخنان او گوش فرا میدادند و در خط اندیشه های او گام میگذاشتند.

میدانست که آوازه و شهرت کارنامه های او در مطبوعات اروپا و پیوندش با حلقات سیاسی و علمی جهان برای بسیاری اعجاب انگیز بود ، که از جمله  بزرگانی چون پروفیسور ادوارد برون انگلیسی و ارنست رنان فرانسوی برای او ارجی بزرگ قایل بودند و حتی او را با
ابو علی سینای بلخی ، ابن رشد اندلسی، امام محمد غزالی و ابن خلدون همطراز میدانستند.
ناگاه درد تا ژرفای مغزش تیر کشید . رخوتی درد آور سراپایش را فشرد ، چنین حالتی رخوت انگیز گاهگاهی در جریان خطابه هایش نیز بروی مستولی می شد  ، خطابه هایی
که در دانشگاه ها و در پایتخت های بزرگ ، در برابر امرا و رجال عصر ایراد می کرد و بیشتر به معجزه یی همانند می بود که همه از هیبت آن تکان می خوردند و به شگفتی فرومی رفتند.

گویی او نفس عیسایی در سینه وید بیضایی در آستین داشت و در دگرگونی و به هم زدن سیاست های استعماری میان لندن و سن پیترزبورگ ، نقش بازی می کرد و در پیوست و گسست این رشته ها و رابطه ها مؤثر بود.

هر چند او خود را ( غریب فی الاوطان ) می خواند ، مگر همه سرزمین ها و بلاد موطن او وبستر همه چشم ها و نشیمن گاه و قدمگاه او به شمار می رفت .
 به هر اندازه یی که شاهان با او نزدیک می شدند و سراپرده و خلو تگاه خویش را به روی او می گشودند ؛ به همان پیمانه وزیران و درباریان حسود و کژاندیش که کفهء دانش و بزرگی او را سنگین تراز خویش می یافتند، او را ناجوانمردانه آماج اتهام و سوء تفاهم قرار میدادند . او به قوغ آتشی ماننده بود که هر چند با فشار و اجبار زیر پا لهیده اش می ساختند و آب سردی بروی می پاشیدند مگر باز هم نه سیاه میشد ونه خاکستر  بل بیشتر از پیش به سان شعلهء جواله یی خاکستر کنندهء خرمن ها ، روشنی بخش دل ها و زینت ده انجمن ها بود.

با این افکار از حالی به حالی می شد و عرقی سرد و زود گذری بر جبین صاف و هموارش می نشست.

باری به فرمان ناصر الدین شاه قاجار ، از تبریز تبعیدش کردند و به قم متواری اش ساختند . او به شاه عبدالعظیم پناه جست
و ماه ها مشاهیر و رجال ایرانی را از اندیشه های اصلاحی اش بهره مند و مبهوت می ساخت. رقبا و محاسدانش هراسان بودند و پایه های سلطنت استبدادی شاه قاجار لرزه پذیر شده بود . به دستور شاه قاجار ، حرم  زیارت ” شاه عبدالعظیم ” پا مال و طلسم” امن” در آن بقعهء مقدس در هم شکسته شد، مشتی اوباش را بر او شورانیدند  بریابویش سوار کردند ؛ عبا و قبای بزرگانه اش را دریدند و با اهانتی بی حد و حصر به سوی عراقش راندند ، تا خاطر عاطر شاه از دغدغه ء او فراغت یابد. با نشریه های” عروه الوثقی”  در پاریس، ضیا الخافقین در لندن، معلم شفیق در هند و”  التجاره”   در مصر ؛ بذر هایی را بر بستر اذهان یخزده و کرخت می پاشد که اتحاد ملتهای مسلمان ؛ برابری و رهایی از یوغ استعمار وخود ارادیت ملت
ها ، از آن جمله است، این تلاش ها به این ملت ها قوت قلب و اعتماد به نفس می بخشید. او در نظر داشت که این دین اسلام با زمینه های مدرن و معاصر هم آهنگی یابد و نسبت به دین کورانه و با تحجر
 نمی نگریست ، بلکه با وسعت نظر و سینه گشاده؛ حتی بر تعصبات میان تشیع و تسنن پشت پا زده بود آنرا  مردود می شمرد . او به جنبه های علمی دین نظر داشت و باور داشت که دین اسلام از بهترین ادیان است و تصریح کرده است که : با اینهمه  ” دریغا که  علمای اسلامی در تبلیغ دین نارسایی دارند…
(  از مجله ء عاام اسلام ء شماره ء ۱۲ سال ۱۹۱۵-پاریس
(مراقبان و جاسوسان استعمار در همه جا او را ردیابی می کردند ، در لندن، پاریس  مونیخ پیترز بورگ ، تهران  استانبول  قاهره ، سودان ، حجاز و حتی درکابل ، همه جا سایه وار به دنبالش بودند.

  بار دیگر خله های پیهم درد  رشتهء افکار دور و درازش را   پاره می کرد . چانه اش به سان آهنی که در کورهء گداخته اش جا داده باشند ، به شدت
می سوخت و برآخرین توانایی هایش غلبه می کرد . اصرار او برای تداوی و رفتن به ویانا و دعوت از  طبیب  فرانسوی، از سوی سلطان عبدالحمید  ترک  بی ثمر مانده بود. شاه به دستور کار گزاران استعمار، طبیب خاص خودش را وا  داشت تا به مدا وای او بپردازد.

    سید می پنداشت که   دستان طبیب در لحظه  عمل ، می لرزد، شاید  حسادت درباریان و وابسته گی آنها با زدو بند های استعمار ، بر دستان طبیب سایه می اندازد، سید با ناراحتی می دید که  طبیب دندانها ، فک و الاشه پایینش را بیرون می کشد.

گزیری نداشت،  او در یافته بود که دیگر برای همیشه از سخن گفتن و خوردن باز مانده است . دیگر نمی توانست با سخنرانی هایش دل ها را به جهش و تپش آورد، تا بر کنگره  های کاخ ستم کاران زمانش سایه یی از بیم و هراس را  بگسترد و استعمار را سراسیمه سازد.

بار دیگر به امواج کف آلود رودخانهء باسفور خیره ماند ، می پنداشت که این امواج آن شور و خروش دریا های وطنش را ندارد. امواج با دهان کف آلود در کنار هم می خزیدند و حباب های شان می مردند و بعد دوباره به راه شان ادامه می دادند .                                                                                         

 به خاطرش آمد که در جریان سخنرانی همین گونه دهان او هم کف آلود می شد، چنان که در جامع الازهر مصر شده بود و حالا گویی  آن توان سخنرانی را از  او باز گرفته بودند ، گویی آن امواج از تلاطم باز ایستاده  و دیگر کف آلودی خویش را از دست داده بودند . خودش را مشت کاهی یافت که باد آنرا به هر سو می برد یک بار دیگر خودش را تنها یافت، گویی همه او را به تاق نسیان گذاشت اند  اما خودش را تسلی داد . شاگردان و پیروانش را به خاطر آورد که همه جابا او بودند و ملتهای زیرستم را که همواه او را گرامی خواهند داشت ؛
بذر هایی را که او  افشانده بود، اگر خود شاهد سبز شدن آنها نباشد شاگردانش سبز شدن آنها را  خواهند دید . آنها زلزله به پا خواهند کرد ، مگر یکی از شاگردانش رضای کرمانی نبود که ناصرالدین شاه را از اریکه شکوهش به زیر انداخت و راهی گورستان ساخت !

آهسته به عقب تکیه کرد میدانست که رسالت هایش هنوز به پایان نرسیده است احساس می کرد فاجعه یی بزرگتر ازین نیست که دور برش را یکسره خالی ساخته اند ، یکی از گفته هایش به ذهنش خطور کرد:  ادیب در شرق در ایام زندگی اش مرده است و پس از مرگ زنده می شود.

خودش را دلداری داد ، ولی به نظرش بیهوده آمد . او فراتر از یک ادیب می اندیشید و هیچ گاه با همه ابعاد فکر و شخصیت اش آن گونه که بایسته است کسی به جایش نیاورد و این چی غم انگیز است که اورا پیش از مرگ اش کمتر دریافته  اند  ولی نه به تمامی
 نه شاهان و نه دیگران . او که پیامبروار ملت ها را به دنبال خویش می کشانید و قاره ها را به جنبش وشور درمی آورد و روح تازه ونیروی شگرفی به آنها ارزانی میکرد ؛ به گفتهء ارنست رنان بزرگمرد سدهء نزده هم فرانسه: ” او از آنانی بود که از روح انسانیت پشتبانی می کرد” . حالا در این  لحظه غریبانه، دور از وطن و در سلول تنگ و تلخ تنهایی، با درد جان فرسا تن به مشیت الهی سپرده بود و شجاعانه به پیشواز مرگ می رفت. استعمار کارش را کرده بود . پنداری او شهبازی بود که بال هایش را کنده و چنگل اش را بریده باشند که نه  پرواز  می توانست کرد و نه برای جولان اندیشه هایش فضا و مجالی می یافت .

اندیشه ها  از مغز به قلب اش راه می کشیدند و در آنجا به احساسات گوناگونی می آمیختند ، سپس در همانجا ته نشین می شدند، هیولای مرگ تارا جگرانه دست دراز کرده بود، تلاش داشت  تا او  را یکسره با خودش برباید و ربود و سید دیگر به رفتگان پیوسته بود .

های سید ! آهای مظهر آزادی ! تو در مزرعه سبز ملت ها سبز شدی و بر جغرافیای پیکر زمین  سایه گستردی ! چوبشکنان عصر با تبر های شان و رهزنان با شمشیر های شان ، پیوسته ترا سربریدند ، با این همه تو سبز شدی ، از دانه هایی که پاشیده بودی ! خرمن ها انبار شد و ملتهایی به آزادی رسیدند !
اما در سر زمین تو تندیس آزادی را چگونه باژگون کنان گستاخانه با سنگ حقارت زدند که هم میهنانت سوگنامه ء آنرا درین شوره زار در گوش گنجشکان سرگردان تکرار میکنند .

عزیز آسوده

ممکن است شما دوست داشته باشید