روزنامه ملی انیس
روزنامه انیس یکی از قدیمی‌ترین روزنامه‌های چاپی در افغانستان می‌باشد. این روزنامه برای اولین بار در 15 ثور سال 1306 ه ش اولین نسخهٔ خود را در کابل منتشر کرد.

داد خواست نور

از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
(حافظ)

این آتش «هراکلیت» را به نوا در آورد «امپدوکلس» را با یک جهش در آتشفشان اتنا به کام کشید و «ابراهیم» را روشنی بخشید. «حافظ» با عشق جان، تن به هم زد و «مولوی» از آن، به وادیی شوق دیده دوخت؛ تا آنگاه که همنگاه با «شمس» رو به واقعیت نمود.

«سقراط»، با پذیرا شدن روشنی، آتش شناخت درسینه افروخت و دل در راه حقیقت سپرد. اما «شهاب الدین سهروردی» در گرماگرم سرود «صلیبی ها» سربر افراخت و سر از تن بداد تا «چهل ونه اثر» از وی، سرنامه داد خواست «نور در جهان ظلمتزده تاریکی ها گردیده باشد.

«عین القضات» اگر از جان گذشت «گالیله» هم با درک حقیقت، گردش زمین را ورجاوند و جاویدانی خواند و زبان از بیان واقعیت فرونگذاشت.

 پیام آوران نور، دایم اندر دست ظلمت اندیشان تیره دل، راه مرگ و وادیی بند بسپریده اند.

این است سرنوشت روشنگران، در هر برهه یی از زندگی و زمان و ذهنیت های ناساز دوره های رنگ وارنگ حیات بشری!

«نور» روشنگر راه پرپیچ و تاب آدمی است که از بددیدن، انسان را به حقیقت نگریستن می رساند. با همین نگرش، زمانی زمینه یی از نور بدست آمد و اندر دست ناشی روزنامه نگار نورناشناسی رسید، که بادیدن تاریک، پاکیزگی ها را، سیاهکارانه، به وادیی سکوت سپرد. آثار واثر را، برتاق نسیان نهاد و خود، از راستی، رو بر تافت و به تیرگی ها شتافت.

با تعارض برهمین پیوند، ناگهان خبرنگار دیگری، در ضمن نیوشیدن نکته هایی اندرین باب، نظر به سوی نور نمود و از «سهروردی» و ماجرا های حیات او پرسنده گردید که: «این ستاینده نور، با چه نیرنگی از دست مدعیان نورناشناس، تن به باد فنا داد و جاودانگی را، به جاویدان پذیرا شد؟»

سخن به تابناکی معرفت، در روشنیگاه اندیشه همین است.

اگر شیخ اشراق، «شهاب الدین سهروردی» در حلب، با مایه نهادن داشته های «نور» از منبع «نورالانوار» هستی اش را به کام نیستی سپرد، «سقراط» داناهم، پیش از وی چنین خطری را به تجربه آورده بود، که آیندگان را دست آوردی به سوی روشنایی گردیده باشد. او که در آزمونگاه سهم آگین زمان، درب های آگاهی را برحصار حصین تفکر آدمیت، به هم بسته یافته بود، یکبارگی باب گشا گردید و با چنین فتحی، جان به باد فنا داد، اما شعله هایی که برمشعل اندیشه فروزان نموده است، انوشه و پایا، حقیقت نما می باشد«که آشتی انزوا، با جمعیت دلها، همیشه در دل ماست؛» او هیچگاه در گوشه انزوا، یا جمعیت دلها» دل به یاوه نبست و حقیقت را زیر بال بوم سیاه خود پسندی فرونگذاشت. چون پیام آور فاتحی پابرهنه، کوی و برزن و دشت وهامون
می نوردید و راه نوینی با نور تفکر می جست تاگمکرده راهان را به راه آورده باشد. این پینوردی تازمانی که زندگی همراهی اش می نمود، تداوم داشت و دمی هم نمی آسود و نمی هراسید. به گونه یی که ستیهنده و بی هراس، مشعل حیات را به دست خاموشی سپرد و در ازا، چراغ دانایی را برای جاویدان، روشنگر راه دیگران نمود.

مردان راه، هرگز به بیراهه نمی روند. این، فرو افتادگان اندر دست مرداراند، که از دستی به دستی می شوند و از رنگی به رنگی چهره می بازند.

فرزانگان، چون کوه پا برجاوچون دریا، خروشان اند. راه شان معلوم وطریقت شان روشن است. سخت محکم و استوار، برمسیری که گزیده اند، گام می گذارند. هیچ بادی، عامل دگرگونیی آنها نمی گردد. «گالیله» وار، پابرخاک می نهند و با اشاره انگشت گردش دوران و تحرک زمان و چرخش زمین را دایمی میدانند و بدین باور اند که حقیقت را نباید پامال هوا جس نفسانی پنداشت تا روزکی چند، در گودالی از تعیش، با نامردمی پهلو به هم رسد.

«شیخ اشراق سهروردی»، یکی از این ستیغ های بلند وقله های شامخی است که سینه سیاه ابرمی شکافد و سربرآسمان نور می زند. این چکاد روشن معرفت، راهش را از جوانی برمسیر جوانی پیمود و بادریافت پیامد های پاکیزه اش، پاکیزه و پاکزاد جان سپرد و جهانی را از نابخردی، به آگاهی رساند. او، در عنفوان جوانی، چون سقراط پیر، از روشنی به روشنی پیوست. همانگونه که«سقراط» در زندان می گفت: «تن، زندن روح است، و روح زندانی، پیوسته مترصد آزادی است(۱)»، وی نیز، به آزادی اندیشه در طریق یافتن پرتو پرتوان «نور» به سوی معرفت راه
می جست.

«سقراط» را به جرم آگاهی رساندن به دیگران، تبعید از زندگی نمودند و «منصور حلاج»، به جرم فاش ساختن اسرارش، سر به دار داد. «عین القضات«، با حکمت از در حکمت، جان به نیستی سپرد و «سهروردی»، با شعاع «نور» به دست تاریک نگران افتید و از سرجان برخاست.

آتش عشق است کاندرنی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
این جوشش و کوشش، عشق آورد و «نور» افزود و روشن نماشد. آتش درخانه جان بی دردان زد و با شعاع معرفت، جهانی خفته در غفلت را به خود آورد و حقیقت نشان گردید. مردی از سراپرده دیار سهرورد، سربدر کرد و «حکمت و فقه آموخت و در فلسفه به مقام استادی شهره گشت. آنگاه، در باغستان اندیشه، نهال فکرش به باروری نشست و از ستاکهای جوان آن نور حکمت به تلالو پرداخت. همان بود که به «شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی بن حبش امیرک سهروردی، معروف به شیخ الاشراق (۲) گردید و از بزرگترین فیلسوفان زمانش شناختند. نوشتارهای زیادی از خود به یاد گار گذاشت که در کلیت ۴۹ اثر بوده و سه رساله آن، زیر عنوان «عقل سرخ»، «آواز پرجبرئیل» و «روزی با جماعت صوفیان» به زبان دری است(۳)». «حکمت الشراق»، «تلویحات»، «المقاومات« و «المثارع و المطارحات»، از آثار ۴۹ گانه وی، ماجرایی برانگیخت که سرش را زیر ساطور جلادان ایوبی و پسر صلاح الدین ایوبی «ملک الظاهر» سپرد. «شیخ اشراق» که پاسدار نور بود، روشنایی را به ستایش می نشست. از این حکم بلند، در کتاب مقدس آسمانی «قرآن مجید) که «الله نور السموات ولارض» در کارگاه اندیشه مدد می جست و استمداد می طلبید، تا روبه: «نور الانور نموده، جهانی تیره از ظلمت ذهن، یکبارگی پالوده گردد. لکن دژخمیان زمان، تاب تفکر ناب وی را نداشتند و از سرنادرستی، زبان به سعایت کشوده، دست ایذا و آزار بلند نمودند. این جوشش نا استوار، مایی افتیدن وی از پاشد و ملک الظاهر، فرزند نا آزموده «صلاح الدین ایوبی»، راهیی دادگاهش نمود، تا «سقراط وار، به دامش افکنند.

در زندان حلب، رئیس دادگاه، ضمن باز پرسی هایی از سهروردی جویا شد که «میدانیم که شما هم، مانند سقراط به دانشجویان مدارس توجه دارید و آنها را می خواهید منحرف کنید… هرجا رفتید بذر نفاق در دل مردم پاشیدید…

او گفت: تهمت های شما بزرگ است. خطرناک است، نکند می خواهید مانند سقراط مرا بکشید.» آیا میدانید، قتل این حکیم عالیقدر، چه هیجانی در جهان دانش بوجود آورد… (۴) سهروردی، در زندان نیمه تاریک حلب، درمگانی که سایه اعدام وقتل برفراز آن معلق زنان افتاده بود، به اندیشه های تازه، بکر، بدیع و پرجاذبه اش می اندیشید و زیر لب می گفت: در این دنیای بیکران، هیچ روزنه نجات و امیدی، حتا به اندازه نور کرم شب تاب برایم دیده نمی شود(۵).»

یکی از معترضین پرسید: فکر نمی کنید که اندیشه های نامناسب وناشایسته شما، با خودت به زیر خروار ها خاک تیره مدفون خواهد شد؟

گفت: فرجام زندگی ام را پیشبینی کرده ام. مانند «حلاج» کشته خواهم شد. من عارفم، وارسته از تعلقات اژدهای نفس و آرزویم به معشوق پیوستن است. معشوقی که تا این لحظه از فیض او الهام یافته ام. شهادت، نقد حال ماست. عشق هدف غایی و نهایی کسانی است که مدیحه سرای حقیقت ونور اند. من اکنون، بانگارش اندیشه های تابناکم که همه آنها را در خلوتم بدست آورده ام، آماده وصال به محبوبم. وقتی برای عارف و حکیم، حصول مقصود فراچنگ آید، از سپری شدن ایام، یا اقامت چند روز و چند ماه، تأسفی به بارنخواهد آمد! شما چرا معطلید: چراحکم خود را درباره من که مهمان شما هستم صادر نمی کنید؟

  • شمامدعی هستید از طریق اشراق یا مکاشفه، از پایان زندگی خود آگاهی دارید؟
  • بله، مگر شما منکر الهام و اشراق و خلود و شهودید؟
  • ما اگر شما را محکوم کنیم، به خاطر بدعت گزاری شماست که موجب اختلال فکری و پریشانی ذهنی جواتها شده اید!
  • من میراث با ارزشی از خود برای نسل حاضر و فرزندان آینده باقی گذاشته ام که وسیله نجات آنهاست(۶).»

صبحگاه چهار شنبه روز ۵۸۷ هجری، زندان شهر جلب، که شاهد فاجعه جبران ناپذیری گردیده بود، دگربار، نوای معرفت را در خود نپیچید. آوای حکیم، روبه خاموشی نهاد و جان «سهروردی» سرد گردید. فلسفه و عرفان و ذوق و اشراق در سینه «شیخ» به سوگ ابدنشست؛ لیکن چراغی که با خون وی روشنی افزا گردید، جهانی را با جاویدانه، با خود به تشعش در آورد، که دلهای معرفت پیشگان، انباشته از آن است.

این مشعل را که روشنگرجان پویندگانش می گویند، پرتو افزای اندیشه دل آگاهان جهان می باشد، «که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست.»

استاد ادبیار زرینگر

 یادداشتها:

  • هانری توماس، دانالی توماس، ماجراهای جاودان در فلسفه. ص ۲۹
  • دکتور زهرای خانلری (کیا)، فرهنگ ادبیات دری. ص ۲۸۱
  • عطا الله تدین، سهروردی شیخ اشراق. ص ۷۳
  • همان مدرک. ص ۷۴
  • همانجا، ص ۹۴
  • همان مدرگ. ص ص ۲۲۷-۲۲۸
ممکن است شما دوست داشته باشید