بـــاران

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

محمدعابد «حسنی»

باران ببار

بر روی صورتم

پژمرده ام ز ین همه بیداد زندگی

من پژمرده ام، عجب نیست

گلهای جلگه ها در خاک خفته اند

باران ببار

بار دگر

در شهر بی ثمر

در شهری که ز مهر کسی دم نمیزند

سنگ گشته دلها

خشکیده برکه ها

 اما ببار

تو باربار

این شهر،شهر ظلم و ستم نیست

دیو سیاه قرن سایه افگنده است

نارون های شهر

در این سایه یی سیاه

ز خود رنگ باخته اند

و آن کاج های سبز

بر روی پارک ها

رنگ سیاه ظلمت شب را گرفته اند

باران!

با خود ببر

با خود بشو

این سایه یی دیو و سیاهی را

از روی شهر غمزده دل شکسته گان

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha