صفحه اصلی | anis | فرهنگ و هنر | يگان يگان می رويم غريب

يگان يگان می رويم غريب

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
يگان يگان می رويم غريب

چه زمانه عجيب و روزگار سفله ايست زمان ما، زمانه ی که هرچه فرزانه است و ارجمند، در نهايت خواري و خفت، رخت مي بندد.

در دهاي کوچک به گونه بود که فرهیختگان، محيط را تعويض مي کردند و ساحتي براي دم زدن و نفس کشيدن جستجو مي کردند. اما درد هاي بزرگ، در بي کسي، درد تنهايي در ميان جمع، درد غريبی در وطن، درد زوال عواطف درد مرگ محبت ها و دردبي مروتي ها وبي مبالاتي ها و تدفين عشق و دوستي.

درديست که هر مردي را از پامي اندازد. جلال نوراني، پدر طنز افغانستان، مردي که يک عمر قلم زد. نوشت، روسي ميدانست، انگيسي مي دانست ترکي مي دانست.

در چنبرة چنين درد هاي محصور بود، او تصاوير دخترانش را در کنار میز کارش داشت و در هرصحبت به آنها ميديد  ويادي از آنها مي کرد.

ويژگي ديگر نوراني اين بود و هرگز غيبت نمي کرد. هرکسي را ياد مي کردي خاطرة خوبي را از او تذکر مي داد. بادريغ چنين شخصيتي را از دست داديم آب از آب تکان نخورد. هيچ کس در نبود او نگريست هيچ مرجعي يادي که بايسته او باشد. نکرد نوراني باغناي معنوي، فقير مرد. با همه انسان دوستي و محبت، در فقرمحبت رفت يادش گرامي باد. محمد محسن حسن سمنگان از ياران قديم او سروده ي را در رثاي او فرستاده است که براي جبران کم توجهي ها به نشر مي سپاريم.

در رثاي نوراني

محسن حسن سمنگانی

آه و افسوس مرد نوراني
جان به جانان سپرد نوراني
غم ورنجي که داشت از دنيا
همه باخود ببردنوراني
چي بگويم زمهر بانيهايش
مرد پرلطف بود نوراني
دور از همسر وفرزندان
اجل آمد ربود نوراني
ايدريغا که در ديار خودش
چون غريبي بمرد نوراني
دوستان خاطرات شيرينت
مي کنند ياد بود نوراني
داستانها و طنز هاي ترا
همگان مي ستود نوراني
نام نيکوت جاودان بادا
زير چرخ کبود نوراني
جاي تو جنت برين خواهم
از خداي و دود نوراني

خدايار خاوري

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha