صفحه اصلی | anis | فرهنگ و هنر | همسفر هر درد و غم

همسفر هر درد و غم

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

محمد کریم سکوت

غول بدمست آتشی را در دلم افروخته یی
تارو پود هستی یم را همچو کاهی سوخته یی
در خیال تو کدورت سایة افگنده است
در ضمیرت تا ابد دانم رذالت زنده است
عقده های آتشینی خاسته است از سینه ات
این همه دانم که باشد کینة پیشنه ات
در نهاد پر خطایت دهر گناه اندخته است
ظلمت فکر ترا هر مردو زن دانسته است
مادرت در تاریکی پر ورده است روح ترا
روزگارت بسته بود پابه پای افترا
از تبار بدسگالان خوی وبو برداشته یی
بذر فتنه و فساد اندر ضمیرت کاشته یی
ریختن آبروی آدم از مرام تو بود
زشتی و تندی نهفته در کلام تو بود
ای دریغا! در درون تو ادب باقی نماند
راه و رسم زندگی ات از بد اخلاقی نماند
من زعمق دل داشتم التفاتی سوی تو
حیف و صد افسوس ندانستم ز اول خوی تو
چون خدا«ج» هر پا برهنه را دهد کفشی به پا
گر نابخرد بود، منکر شود داد خدا«ج»
سایة ذلت سویت همی آید بدان
از ریا کاری گذر کن درس انسانی بخوان
بدگمانی ها نمودی از فراستهای خام
غیر ممکن است که یابی از ریاباب مقام
من امید داشتم که روزی واصف خلقم شوی
هم مدامی از سلوکم، بسته صدقم شوی
از خدا«ج» خواهم که روزی خوار و مقهور بینمت
درمیان جمع دوستان خیلی منفوربینمت
کی «سکوت» از عیش و عشرت لب گشوده است دمی

زندگی اش همسفر بود به هر درد و غمی

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha