صفحه اصلی | anis | فرهنگ و هنر | خلاصة از پهلوهای زندگی مولانای بلخ

خلاصة از پهلوهای زندگی مولانای بلخ

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
خلاصة از پهلوهای زندگی مولانای بلخ

تلخیص پدرود بخش اول

افغانستان کشوری که تفکرات عرفانی وتصوفی  را در خود پرورانیده است.  لهذا یکی از این بزرگان نام آور  حضرت مولانا جلال الدین محمد  بلخی است. که بنام های مختلف از جمله  ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته او در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد .

 پدر او به بهاء الدین ولد معروف است و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده اند . او اهل کشف و ذوق بود و عالمی کامل که در همه علوم و فنون زمان خود به مقام استادی رسیده بود.

علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی ، لذا پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز درآمدند و همه جا بدو تاختند و وی را رنجاندند حتا در حدی که شاه را بر ضد او برانگیختند طوری که دیگر جای درنگ نبود سلطان العلما رخت سفربربست وبلخ را ترک وراهی هجرت شد  

شهر به شهر و دیار به دیار رفت تا به بغداد رسید و چندی در آن شهر اقامت کرد و سپس راه حج در پیش گرفت و بعد به قونیه دعوت شد . او درقونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت و همگان از سخنان حکمت بار و عارفانه وی بهره بردند .

چونکه از بلخیان بهاءولد
گشت دلخسته آن شه سرمد
ناگهش از خدا رسید خطاب
کای یگانه شهنشه اقطا ب
چـون ترا این گروه آزردند
دل پاک تـرا ز جا بردند
بدرآ از میان ایـن اعدا
تا فرستیم شان عذاب و بلا
سرانجام این شمع فروزان ارشاد و ایمان در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری خموش شد و مرغ جانش از خاک به عالم پاک پر گشود و در دیار قونیه به خاک سپرده شد . در این زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می نهاد که مریدان بر گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که بر مسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد او به ارشاد مریدان ودستگیری طلبه ها پرداخت ومدت بدین منوال گذشت.

همه کردند رو به فرزندش
که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود
از تو خواهیم جمله مایه و سود
مولانا در آستانه چهل سالگی مردی به تمام معنی  عارف و دانشمند و جامع علوم و فنون مختلف دوران خود بود و مریدان و عامه مردم چون پروانه بر گرد شمع وجود او می چرخیدند و بهره ها می بردند تا آنکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس الدین تبریزی به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح او را بگداخت و یکسره سودایی و شیداییش کرد و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود حال خود را چنین وصف می کند.

زاهد بودم ترانه گویم کردی
 سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویـم کردی
پیوستن شمس به مولانا که در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری اتفاق افتاد چندان او را واله و شیدا کرد که درس و بحث و وعظ را به یکسو نهاد و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت ، و از آن زمان طبع ظریف و ذوق سلیم او در شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت.

شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمائی است که  کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را، رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طبع از زیر خاکستر روی و ریا زبانه کشید و خود را نشان داد . آنها می دیدند که مولانا این عارف کامل و مفتی فاضل ، خود مرید ژنده پوشی گمنام گشته و به قدری در وجود او مستغرق شده که هیچ التفاتی بدانان نمی کند لذا این امر آتش حسادت آنان را پرلهیب کرد و فتنه جوئی آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می گفتند و ساحر و جادوگرش می خواندند و طبل خودبینی می زدند و خود را از او بالاتر و برتر می دیدند از اینرو از التفات مولانا به شمس و بی اعتنایی او به ایشان گله می کردند.

شب و روز انجمن بدین گفتگوها گرم بود و همگی به خون شمس الدین تشنه بودند . شمس از گفتار و رفتار گزنده مریدان قشری و تعصب رنجیده و بی تاب شد و چاره ای جز کوچ و رحیل ندید از اینرو قونیه و قونویان را ترک گفت و بدینسان این آفتاب حقیقت و معرفت ، پرتو زرین خود را از سر این شهر برداشت و از کرانه دمشق تابیدن گرفت.

شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا در آتش هجران او بیقرار و ناآرام ، زان پس دیگر به کسی التفات نمی کرد و پیوسته در خود بود و مریدان خام طبع دیدند که رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت بلکه بر انزوا و خلوت و بیخویشی او افزود . از اینرو لابه کنان نزد او آمدند و عذرها آوردند و پوزش ها خواستند و از کردار و رفتار زشت و پلشت خود اظهار توبه کردند.

پیش شیخ آمدند لابه کنان
که ببخشا مکن دگر هجران
توبه ما بکن ز لطف قـبول
گرچه کردیم جرم ها ز فضول
مولانا فرزند شایسته و خلف خود یعنی سلطان ولد را همراه با جمعی از اصحاب به دمشق فرستاد تا آن دلبر جانان و محبوب گریزپا را به قونیه باز گرداند و پیغام های جانسوز و پرشور برای او فرستاد از آن جمله ، ای آفتاب جهانتاب ، پرتو عنایت از این سرمازدگان فراق باز مگیر و به نور خود دیار دلخستگان را رو شنی بخشای . سلطان ولد بی درنگ به فرمان پدر همراه با جمعی از یاران صدیق ، سفر آغازیدند و بی امان دشتها و هامونهای خشک و فقر را در سرما و گرما می پیمودند و شهرها و آبادیها را پشت سر می نهادند و چنان مست و واله جمال شمس بودند که رنج و تعب این سفر پرشتاب و دراز چون شهد و عسل ، شیرین می آمد

سرانجام پیک مولانا به مطلوب دست یافت و با شکوه و احترام پیغام جانسوز او را به شمس رساند و آن ولی مرشد و آفتاب جهانتاب حقیقت و ارشاد از سر مهر و حنان عزم بازگشت به قونیه نمود . سلطان ولد به شکرانه این موهبت عظمی یک ماه پیاده در رکاب شمس ره سپرد تا آنکه به قونیه درآمدند و پرتو این آفتاب بر قونویان تابیدن گرفت و سرمای آن دیار را با گرمای خود زدود و مولانا از گرداب غم و اندوه و آه فراق رها شد و دوباره بوستان دلش از نسیم جانبخش این باد صبا شکفتن آغازید و مریدان گستاخ و شوخ چشم نیز عذرها آوردند و پوزش ها خواستند .

  ادامه دارد

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha