صفحه اصلی | anis | فرهنگ و هنر | یک خاطرة ناخوش

یک خاطرة ناخوش

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

مسعوده خزان

ماه جوزای 1391 هـ.ش بود برای نگارش مقالة تحقیقی تحت عنوان«زنان طنز پرداز در افغانستان» که به مناسبت برگزاری سیمینار طنز در کابل، به ابتکار شاد روان جلال نورانی تهیه می دیدم؛ به کتابخانه عامه کابل رفته بودم.

هوا خیلی گرم بود، یک بوتل آب «کریستال» با خود داشتم. در محل تلاشی کتابخانه، مردی از من خواست بوتل سربسته آبش را بگیرم و بوتل خودم را به او بدهم ... برایش گفتم که این آب را استفاده کرده ام. گفت که پروا ندارد... اما من قبول نکردم!

در تالار مطالعه کتابخانه، پس از گذاشتن بوتل آب و قلم و کتابچه؛ به خاطر پیدا کردن کلکسیون ها جریده «ترجمان» به اتاق دیگر رفتم... یادم نیست به چه دلیلی، شاید برای گرفتن و یا گذاشتن چیزی، به زودی برگشتم...جوان«ناجوانی» که برای مطالعه!؟ آمده بود، در حال گرفتن بوتل آبم بود... یادم نیست که با دیدن من، بوتل را سرجایش گذاشت و یا خودم آنرا گرفتم...!؟

در جریان کار، ناگهان بوی بد و آزار دهنده یی به مشامم رسید... همان«بی آب» بود که جوراب هایش ‎را از پا کشیده بود...!

در راه رفتن به سوی خانه، در نزدیک بانک مرکزی، پسر بچه سیزده- چهارده ساله همان بوتل آب‎را که کمی آب هم داشت، از من خواست...!

حیران شده بودم که آنروز در آن آب و بوتلش چه بود، که این همه آدم در پی به دست آوردنش بودند... یکی به دزدی، دیگری به اصرار و کسی هم به خواهش...؟!

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha