صفحه اصلی | anis | فرهنگ و هنر | بارقۀ احساس

بارقۀ احساس

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
بارقۀ احساس

استاد ادبیار زرینگر آن که مستغرق در سینۀ شبها، رو بر دریای سحر می‏کند؛ هرگز با دست تهی از بارقۀ نور بر نمی‎گردد. التفات کرم دوست، گنجی است که در یک لمحه، دلی را دریا می‎گرداند و جانی را به پرواز می‎آورد. در این روند، هر کسی هم مستحق این ارج نمی‎تواند بود. چرا که دل شدگان وادیی عشق، با گذر از هفت خوان خطر، خاطر از نا پسندیدگی‎ها به دور می‎دارند.

التفات کرمش گنج نوید سحر است       ای «رفیع»، جام مراد از دل دریا خوردم

آن که مستغرق در سینۀ شبها، رو بر دریای سحر می‏کند؛ هرگز با دست تهی از بارقۀ نور بر نمی‎گردد. التفات کرم دوست، گنجی است که در یک لمحه، دلی را دریا می‎گرداند و جانی را به پرواز می‎آورد. در این روند، هر کسی هم مستحق این ارج نمی‎تواند بود. چرا که دل شدگان وادیی عشق، با گذر از هفت خوان خطر، خاطر از نا پسندیدگی‎ها به دور می‎دارند.

«نوید سحر»، که چون نقشی بر نگینی، نمایشگر مصراعی گردیده است، بارقه‎یی را می‎نمایاند که با آن، مجموعه‎یی را در پرتوی از عرفان
 به تجلی در آورده باشند.

 همین که «سمیع رفیع»، یکبارگی دل از دست می‎نهد و رو به سوی دوست می‎کند، با تمام جان و وجود، ندادر می‌‎دهد که عشق به دور از بی‎خبری کار هوس نیست.

این پرنده‎یی است که در یک پرواز همتش آسمان‎ها را می‎خراشد.

دعوی عشق بی‎خبرکار هوس نمی‎شود

مرغ هماست همتش بال مگس نمی‎شود

باید در راه عشقی که جان گروگانش گردیده و دل، چون اسیری، پا در بند آن نهاده است، از مرغ فرازنده و بلند پروازی همت خواست، که در یک چشم به هم زدن، آدمی‎را به اوج‎ها می‎رساند. شعرهای«سمیع رفیع» را نیز، پر مایه از همین پیمانه می‎توان یافت؛ اما گوینده‎یی که می‎خواهد تنها، با دست‎آویزی از صنایع عروض، گذرگاه شعر را، حتا بی اندکترین  احساسی به پیمودن بگیرد، ناظمی است که با ساخته‎های فکری‎اش، مصالحی را از واژه‎ها، چون خشت و سیمان و آجر، روی هم چیده، در پناه ساختمانی، زندگی به سر رساند. این کمال اندیشه نیست، بل هبوطی از تفکر است که با آن احساس را در سیاه‎چال ناآگاهی می‎سپارند و ما، با گویندگانی از این دست، هرگز کار نداریم.

چون سخن از احساس و اندیشه وعرفان است، به یاریی دل، وادیی عشق می‎پوییم و جوینده و کنکاشگر، روندی را در می‎نوردیم که نوایی از ملکوت جان، با آوای« سمیع رفیع» گوش‎های دل شدگان را به نوازش در می‎آورد؛ و اگر نه، بدین شعرا و دیده بدوزیم که چگونه در پینوردی با سمند تیزتک احساس آسمانی مولای بلخی، پا در رکاب جان، با فرازه‎های خودیابی، مستانه بال می‎کشاید:

خوش می‎روی در جان من، ای جان وای ایمان من
ای محنت هجران من، ای هستی پنهان من
اندر دل شب‎های تار، چون سبحه‎های بی‎‏شمار
ذکر تو گویم بار بار، ای آیۀ قرآن من
چون لالۀ خونین جگر، داغم سراپا سر به سر
جامی بده بار دگر، ای ساقی مستان من
کردی مرا تو بی زبان، از خویش و از عالم نهان
دادم به تودل را عیان، ای رشتۀ پیمان من
عمر عزیز  قربان، تو، این سینه‎ها بریان تو
دل‎ها شده نالان تو، ای غنچۀ خندان من
در کوی تو سر باختم، شمشیر عشقت تا ختم
با عهد و پیمان ساختم، ای مشعل سوزان من
ترک سر و سودا کنی، با خویش چون دریا کنی
در عرش واویلا کنی، ای قدرت یزدان من
شاعر ز لطفت در بیان، عارف شده شیرین زبان
کس نیست جز تو در جهان، ای مرغ خوش‎الحان من
ای داور ملک سخن، ای زینت سر و چمن
یعقوب را تو پیرهن، ای یوسف کنعان من
گیرم ز تو درس وفا، آیینه را سازم جلا
تا باتو گردم آشنا، ای روضۀ رضوان من
عشقت به جان می‎پرورد، از صدق دل شد چاکرت
باشد(رفیع) فرمان برت، ای چشمۀ حیوان من
این شاعر آزاده که نه سنی به خامی گویندگان بی مبادلات دارد، و نه عمری به زیاده روزگاریی آسوده دلان خوش باور، در میانه‎یی از زندگی نوباره، آزموده مرد کهنسالی را می‎ماند که گویی، با صلابت سخن، زمانه‎های زیادی را پشت سر گذاشته باشد.

شاید، با خوانش و نگرش هم، کارهایی به جایی برسد که این، درحدی به تمامیت بسنده نیست چه بسا که دیده‎ایم، آنچه را که مکتسبانه، رهنوردان دیده‏ور، با گذری از زمان، دریافته و نهاده‎اند؛ چون نه ودیعه‎یی بوده به رضا، بی آن که راهی بیابد به دلی، با دل زدگی زیادی، یکباره از خاطره‎ها هم به دور افتیده‎اند. پس راز اندیشه را، نه با سخن‎سازی، بل در احساس می‎توان، یافت که چون شعاعی، به جان شاعر گرمای محبت می‎بخشد، «رفیع» نیز، خطاب به دوست، «جانی» را می‏جوید که پیوست به «جان» او بوده، اما از یک دید دیگری، جدا از «جان» وی افتاده است. این چه نگرشی است که او را، به تک و پووا داشته، در محنتی از هجران، جستجوگر هستی پنهان می‎شود. مگر همین زندگیی که آگاهانه به سر می‎رسد، خواست او نمی‎تواند بود؟

الهام‎شاعرانه، چون تجلیی است که نیمه شب‎ها، یکبارگی در سینه‎یی از تاریکی، به ناگهان ساطع می‎شود و با پرتوی از میانۀ سیاهی‎ها، راهی در کانون جان جا می‎جوید. این، وابسته به دریافت کسی بوده، که چگونه از این ودیعه بهره‎یی بردارد، تا در دمی با یک جرقه، شعله‎یی بر افروزد و زوایا تیره‎را به روشنی بگیرد.

او که چون«سبحه‎های بی‎شمار» در خموشیی تنها، سینۀ  شبهای سیه را می‎شکافد، تا ذکری از دوست بر زبان آورده باشد، دیده بر آیینۀ آیه‎های قرآن می‎دوزد، با دیده بدین جام جهان بین، پا از زندگیی روز فراهشته، رو به هستی نا پیدایی می‎کند، تا حجاب ناشناختگی، مانع رازجویی دل نگردد، در جایی لاله‎یی را می‎ماند، که در شعر خود با  خونین جگری، نمادی از داغ هجران می‎شود.

همین که در یک پرتوی به بی‎خودی افتید، با استعاره از «جامی» بار دیگر، خواست روشنی در سر می‎پروراند، که با تجلی نوباره‎یی، هیچگاه آن سوی دیگر، دید برنتابد.

«سمیع رفیع» با این شعر خود، در وادیی عشق و خلسۀ فکری، پینورد طریقتی گردیده، که گویی« مولانایی» است که پا در رکاب اندیشۀ«شمس» نهاده باشد. از کلیات «شمس» نیز، عاریتی بر می‏داریم که «مولانا جلال‎الدین محمد بلخی» گفته است:

پوشیده جان می‎روی، اندر میان جان من
سرو خرامان منی، ای رونق بستان من
چون می‎روی بی‎من مرو، ای جان جان بی تن مرو
و ز چشم من بیرون مشو، ای مشعل تابان من
هفت آسمان را بردرم، و ز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری، در جان سر گردان من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من
بی پا و سرکردی مرا بی‎خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندر آ، ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم، و ز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده، در هستی پنهان من
گل، جامه در از دست تو، وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‎ها آبست تو، وی باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می‎کشی،  یکدم به باغم می‎کشی
پیش چراغم می‎کشی، تا وا شود  چشمان من
ای جان بیش از جان‎ها، وی کان بیش از کان‎ها
ای آن بیش از آنها، ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست، گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‎ام افلاک نیست، ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من، باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من، هر لحظه‎یی حیران من
ای جان، چو ذره در هوا، تا شد ز خورشیدت جدا
بی‎تو چرا باشد چرا، ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح‎الدین من ، ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من
این، مولوی است که با ندای ملکوتی‎اش از حنجرۀ«شمس»، «صلاح‎الدین زرکوب» را به ستایش می‎گیرد، تا از پشت سده‎ها دور، تندیس بلندای قامت افراخته‎اش را، در پژواکی از آوای جان به تماشا بنشینیم.

ادامه دارد 

 

نظرات (2 نوشته شد)

avatar
Cheap Gucci Outlet 09/05/2016 04:32:52
My spouse and i way too feel it pulls in which Sky usually do not provide an deletion to the Kontiki computer software. On the web currently patiently waiting any call again of their techies to inform me personally the way to remove it. Can keep you posted.
avatar
Christian Louboutin Replica 09/05/2016 07:09:30
We enjoy, lead to I stumbled upon just what I got looking to get. Might completed my very own several day long quest! Our god Bless you actually guy. Possess a day. Cya To make it known your web web-site seems somewhat odd throughout Apple safari on my computer system utilizing Cpanel.
مجموعه نتایج: 2 | نمایش: 1 - 2

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha