صفحه اصلی | anis | مقالات | جهـش ملکـوتـي

جهـش ملکـوتـي

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

استاد ادبیار زرینگر بخش چهل و دوم

آنها بازبان انديشه، درکانون جان، تعاطي خاطر مي نمودند. پس، نيروي انديشه اش، که با سکوت دل، آدمي را به اوجي از تعالي مي‎رساند.

اي برادر توهمان انديشه اي

ما بقي تو استخوان وريشه اي

سرگل است انديشه، توگلشني

وربود خاري تو هيتمه گلخني

«مولانا»، يکبار ديگر، خويشتن را در باغستان معرفت، همچون نخلي اندوده از گلهاي معنوي، سبزينه و خرم و شور آفرين ديد. تمامي قاعده ها را يکسونهاد و با بي سويي، از سويداي زمان در گذشت. آنگاه زخمه يي تار وجودش را به نوا در آورد که هنگامة آن، جهان ساز و جهان شمول و زمان پيما گرديد. از همان است که ما نيز با همين شوريدگي، شيدادلانه نامي از او برزبان مي آوريم.

از درس و بحث و فحث پاگرفت و شاگردان را، به حال خود ايشان واگذاشت. حالا، مي خواهد که چون ارغنوني، صداي دل را با صاحبدلي، همدلانه به نوا در آورد.

او و ناشناس مردی شناسا با صداي جان- جان برملکوت جانان سپردند، و از غوغاي ديرندة بي رمزي زمان، روبر نمادي از حقيقت نمودند که ثمره يي با سکوت، در خموشي خانة جان بارمي دهد.

اين پرسش هنگامه برانگيز شمس از مولانا، که جهاني از شور در نهاد جلال الدين محمد برانگيخت و پاسخ گرانبار مولانا به وي که «پيغمبر هرگز در مقامي متوقف نماند و ازياي نايستاد او، هر روز برهفتاد پله از نرد بان کمال بالامي رفت و در هر پله که فروترمي نگريست آن را خوار و بي مقدار مي يافت و استغفار مي کرد، اما با يزيد در سير خود تا جايي پيش رفت که دامن از دست داد و در برابر شکوه و عظمت آن خيره ماند.

براي بايزيد که شکوهي برتر و کمالي فراتر متصور نبود» «شمس» را ناگهاني از خود بدر کرد و بي خودانه نعره اي زد و بيفتاد، آنگاه، به دستور «مولانا» او را برگرفتند و به مدرسه بردند.»

اين ديد و واديد محبانه که پس از تعاطي زياد روحي شايد بارها، بي اداي حرفي و بي آواي کلامي صورت پذيرفته باشد، تار به هم پيوستة معنويي پنداشته مي شد که از پيش، اشتيقاق «شمس» را برملاقات با «مولوي» برانگيخته
 بود.  به هر حال، در رساله ها و اثار مکتوب، ديدار «شمس» را با «مولانا» به گونه هاي مختلفي بيان مي کنند، که در واقعيت مي توان آخرين ملاقات ايشان را موجه پنداشت.

به گفتة «فرانکلين دين لوئيس» از قول «افلاکي»، ظاهراً او، براساس گزارشهاي شفاهي رايج درميان درويشان مولوية روزگار خود، شرحي پر آب و تاب تري را روايت مي کند، که دربالا، آز آن سخني به ميان آمد؛ اما جهان گرد مشهور ابن بطوطه، که پنجاه ونه سال پس از در گذشت«مولانا» و يکصد سال بعد از تولد «سلطان ولد»، به قونيه رسيد، دربارة مولويان و زيارتگاه مولانا، سخني مي گويد، که حکايت زيرين چکيده يي از آن است:

«روايت کنند که او «مولانا» در آغاز فقيه مدرس بود که طلاب دريکي از مدارس قونيه بروي گرد مي شدند. يک روزي مردي حلوا فروش که طبقي حلواي بريده برسرداشت و هر پاره يي به فلسي مي فروخت به مدرسه در آمد. چون به مجلس تدريس رسيد شيخ (مولانا) گفت: «طبق خويش را بيار.» حلوا فروش پاره يي حلوا برگرفت و به وي داد.

شيخ بستاند و بخورد. حلوايي برفت و به هيچ کسي حلوا نداد. شيخ ترک تدريس گفت و از پي او برفت و ديري کشيد که به مجلس درس بازنيامد و طلاب مدتي دراز انتظار کشيدند.

 سپس به جستوي او، برخاستند و آرامگاه اونشناختند، تاپس از چند سال برگشت و جز شعرپارسي دري نامفهوم سخني نمي گفت. طلاب از پيش مي رفتند و مي گفت ومي نوشتند و از آنها کتابي به نام مثنوي جمع کردند.«قب 58».

مردم اين نواحی اين کتاب را بسيار گرامي ميدارند. سخنانش را حرکت مي نهند و آن را تدريس مي کنند و در شبهاي جمعه اشعارش را در خانقاهها مي خوانند.

اندک زماني پس از آن، اين داستان دوکتاب الجواهر المُضية، تأليف «ابن ابي الوفا» به راستي ابعادي مجزه آميز يافته است.

«روزي وي در خانه نشسته بود و کتابي چند گرد خود نهاد و طالب علمان بروي گرد آمده بودند. شمس الدين تبريزي در آمد و سلام گفت و بنشست و اشارت به کتب گردد.

پرسيد: اين چيست؟» مولانا گفت: «تواين چه باشد؟» شمس الدين گفت: «تو اين نداني». هنوز مولانا این سخن به انجام نرسانیده بود که آتش در کتب و کتب خانه افتاد. مولانا پرسید: این چه باشد؟ شمس الدین گفت: تو نیز این ندانی.» برخاست وبرفت. مولانا جلال الدين مجرد وا برآمد و به ترک مدرسه و کسان و فرزندان گفت و در شهر ها بگشت و اشعار بسيار به نظم آورد و به شمس تبريزي نرسيد و شمس ناپيدا شد.»

جامي، امين احمد رازي (تذکرة هفت اقليم)، آذر (آتشکده) همگي روايتي از اين ملاقات عارفانه را نقل کرده اند؛ اما آب را به جاي آتش نهاده اند. «چون خدمت مولانا شمس الدين به قونيه رسيد و به مجلس مولانا در آمد خدمت مولانا در کنار حوضي نشسته بود و کتابي چند پيش خود نهاده، پرسيد: «اين چه کتابهاست؟» مولانا گفت: اين را قيل و قال گويند، تو را با اين چه کار؟» خدمت مولانا شمس الدين دست دراز کرد و همة کتابها را در آب انداخت.

خدمت مولانا به تأسف تمام گفت: «هي درويش! چه کردي؟ بعضي از آنها فوائد والد بود که ديگر يافت نيست.» شيخ شمس الدين دست در آب کرد و يکان يکان کتابها را بيرون آورد و آب در هيچ يک اثر نکرد.

خدمت مولانا گفت: «اين چه سر است؟» شيخ شمس الدين گفت: «اين ذوق و حال است: تو را از اين چه خبر؟»

دولتشاه سمرقندي دربارة مولانا مي گويد:

«مولانا براستري نشسته و جمعي موالي در رکاب او روان از مدرسه به خانه مي رود.

شيخ شمس الدين از روي فراست مطلوب را ديد، بلکه محبوب را دريافت و درعنان مولانا روان شد و سؤال کرد که:«غرض مجاهدت و رياضت و تکرار و دانستن علم چيست؟» مولانا گفت: «روش سنت و آداب شريعت» شمس گفت: «اينها همه از روي ظاهر است.» مولانا گفت: «وراي آن چيست؟» شمس گفت: «علم آن است که به معلوم رسي، و از ديوان سنايي اين بيت برخواند:

علم کز تو تو را بنستانــد

جهل از آن علم به بود بسيار

مولانا از اين سخن متحير شد و پيش آن بزرگ افتاد و از تکرار درس وافاده بازماند. 46 مولانا جلال الدين محمد بلخي که از آوان کودکي بارقه هاي معرفت الهي را در وجود خود به مشاهده مي گرفت، فرزند عالم متکلم و روحانيي متشرعي بود، که اندک ترين نکتة بدور از حقيقت را هم نمي يارست پذيرا شود. او همچون پدر با استدلاليون، سازگاري نمي يافت و دغدغه هاي ذهني را به هيچ ميانگاشت. به هرحال با وجود آن که با تجلاي شريعت، واديي حيات مي پيمود، از شور حال هم بدور نمي ماند. پريدن کودکانة کودکان همزمان خورد سالي اش، از ايوان بامي بربامي ديگر، و جهش آغشته به حال خود وي، براوجي از آسمانها، نمايانگر واقعيتي مي شود، که او هم از همان آوان، آميزه با درد و دريافت و داشته هاي درونيي بود که هميشه، نمايانگر جلوه هاي متعالي وجودش مي شدند. بدين رو، مي بايستي دل شده يي با دل شده يي رويا روري گردد، که به گفته حافظ آشنا، سخن آشنا نگه دارد:

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست

که اشنا سخن آشنا نگه دارد
مولانا، مردي بود، آميزه با معرفت، که با فرونهادن پوست، به مغزمي پرداخت و لفظ را چون ظرفي براي پيدايي ارزش و کار برد معنا در عمل به سان مظروف مي‎شناخت.

به هر صورت، اين نکته را هم نبايد از خاطر زدود که در هيچ حال و هيچ احوالي، از کاست و افزون ديد تذکره نگاران، نمي توان بدور زيست. چراکه، هرکسي با ديد ويژه يي از ذوق شخصي خويش بدور نميافتد.

«افضل اقبال» مي نويسد:

ابتداي حکايت مولانا شمس الدين تبريزي عظم الله ذکره آن چنان است که در شهر تبريز مريد شيخ ابوبکر تبريزي سله (سبد) باف بود و حضرت شمس الدين تبريزي را مقامات و مرتبت بد انجا رسيده بود که او را نمي پسنديد و از آن مقام، عاليتر مقامي مي جست... و در اين طلب سالها بي سرو پا گشته گرد عالم مي گشت و سياحت ها مي کرد، تابدان نام مشهور شد که شمس پرنده اش خواندندي... مگر شبي سخت بي قرار شده... در مناجات مي گفت: خداوندا! مي خواهم که از محبوبان مستور خود يکي را به من بنمايي.

 خطاب عزت در رسيد که آنچنان شاهد مستور و وجود هر وجود مغفور که استدعا مي کني همانا فرزند دلبند سلطان العلما بها ولد بلخي است... به اقليم روم رو تا به مقصود و مطلوب حقيقي برسي... چون به شهر قونيه وصول يافت، چنانک مشهور است در خان شکر فروشان نزول کرده حجره يي بگرفت و بردر حجره اش دوسه ديناري قفلي نادر مي نهاد و مفتاح «کليد» را در گوشة دستار چة قيمتي بسته بردوش ميانداخت تا خلق را گمان آيد که او تاجر بزرگ است. «اما» خود در حجره، غير از کهنه حصيري و شکسته کوزه يي و بالشي از خشت خام نبود. در ده و پانزده روزي خشک پارة گرده را در آب پاچه تريد کرده افطار مي فرمود... (47)

«شمس» در جستجوي نور مستوري بود، زندگي روبر روشني جان نمايد، تا با تجلاي جاويدانة شناخت، آميزه باشناخت گرديده باشد.«مولانا جلال الدين محمد بلخي» هم که با فقدان وجود معنوي «سلطان العلما بهاء الدين ولد» نيمي از پيکرة وجودش را در همزباني، با همزباني از دست نهاده بود، در تشعشعي از «شمس» به تسلي نشست.

«افضل اقبال» مي گويد: «هر دو مردان روحاني ممتازي بودند که چون باهم ملاقات کردند، با قوة شهود متکاملشان به طبع به کشف يکديگر نايل آمدند. هريک به مسافري مي مانستند که پس از سالها رنج و مشقت به سرمنزل مقصود مي رسد. توافق کاملي بين هر دو پديد آمد. هر دو يکديگر را محرم اسرار يافتند و سفرة دل را نزد آن ديگر چنان کشود ند که براي هيچ کس ديگر نمي کردند.

ملاقات شان قرار و بي قراري بي مثالي پديد آورد. براي مولانا موجد دنياي تازه يي، نيروي زندة فعالي، شور حياتي پويايي، تفاهم الهي بي مانندي و احساس نابي شد که تا کنه چيز ها نفوذ مي کرد.

اين تجربة ذهني بي نظير، نيروي بالقوه يي را که در وجود او ذخيره گشته بود آزاد کرد. از آن روز، کار واقعي مولانا آغاز شدکاري که او را با جاويدان ساخت.

آنچه که در ملاقات مي گذشت براغيار پوشيده بود، ليکن نتيجة ملاقات ها چنان چشمگير بود که پنهان نمي ماند.

 معلم حنيف الهيات از تدريس دست کشيدو کثيري از شاگردانش را مأيوس کرد و بي خود سرسپردة شمس تبريزي شد. 

ادامه دارد

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha