صفحه اصلی | anis | مقالات | جهـش ملکـوتـي

جهـش ملکـوتـي

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

استاد ادبیار زرینگر بخش بیست و هفتم

مسجد «حلاويه» در اين شهر، يکي از درسگاههاي عباديي به شمار مي رفت، که ارزشهاي زيادي را به نما آورده است. «چنانکه حکايت کرده اند، مولانا جلال الدين علوم وفنون مرسوم آن زمان را در مسجد حلاويه نزد«کمال الدين بن عديم» بياموخت.

وي از علماي مشهوري است که خاندانش پنج نسل، متصدي شغل قضا بوده اند و به مؤرخ اهل حلب «نيز» نامبردار تر است. «در هرحال»، او يکي از مفتيان روزگار خود «هم» بود. در حلب، دمشق و (مکة مکرمه) علم آموخت و به سال 616، به تدريس در مدرسة شاد بخت و(سپس) به مقام قاضي آن شهر منصوب شد. در همين ايام نيز «نايب دمشق» بو دو در آنجا درس ميداد. ابن عديم نه تنها از متبحر ترين دانشمندان روزگار خود در علوم فقه و حدیث به شمار مي رفت که اديب و شاعري توانا هم بود و خط او را بسيار بها ميدادند. (62)»

به روايت ديگري، «مولانا جلال الدين محمد بلخي، درسهاي فقه و تفسير و کلام را نخست در مدرسة شاد بخت آغاز کرد و بعد، دنبال اش را، در مدرسة «حلاويه» به پيگيري نشست. کمال‎الدين بن عديم، مربي او، در اين دو درسگاه، گذشته از آن که عالم ممتاز ديني بود، در شعر و ادبیات هم، برجستگي زيادي داشت. تاريخ را خوب ميدانست و در اين روند، کتابي نيز تأليف کرده است که به نام تاریج حلب یاد می شود اما احساس عارفانة «مولانا» که از پيش، ماية کشش او به سوي شعر بود، وي را در باغستان بي پيراية دل مي کشانيد.

 همان گونه که«عطار» را روح و «سنايي» را دو چشم او مي خواند، در اشعار عربي به سروده هاي متنبی ابوطيب و ابو العلاي معري هم با نگاهي آميخته از تکريم مي نگريست.

ابوالعلا که شاعري دانشمند و فيلسوفي شاعر بود، پس از سه سالگي، با چشمان نابينا، به تحصيل و آموزش پرداخت که در حکمت و ادب، با کوشش عاشقانه به جايگاهي از استادي رسيد. از همان بود که مردم زمانش، وي را، چون
علامه يي، قدر مي شناختند.

«مولانا»، براي آن که در هرکجا از محضر دانشمندان استفادة بهينه کرده باشد، گاه گاهي به دمشق هم مي رفت. اين گشت و گذار متناوب علمي او که جستجو گرانه، به دريافت حقايق فکري مي شتابيد، آخر کار منجر به اقامتش دريک برهة زماني معين، در دمشق شد.

سير فکري «مولانا» از قونيه تا حلب و دمشق، وابسته به ديد ژرف ياب لالا، مُرشد و استاد وي «محقق ترمذي» بود که مي خواست «جلال‎الدين محمد» با آزمون ارزشهاي ذهني خود، همچون محکي، سره کنندة زشتي ها از زيبايي ها گردد. مي خواست که وي بدور از ديد خام انديشانة «قال» پردازان در گذشته، با ژرف کاوي معنا، همسنگ پدرش «بهاء الدين ولد»، در اندرونه هاي حقايق، با تيرتيز پرانديشة معنوي خويش، «حال» را دريابد و «دُريابد». «محقق ترمذي»، نشستن او را برمسند پدر، که به ارشاد هزاران مُريد مي پرداخت، آنقدر عالي، والا، جوشنده و پرخروش مي يافت که گويي، افزونتر از جهش فکري «بهاء ولد» دنيايي را به طغيان معنوي در آورده باشد، اما بازهم، وي به اين کشش پرشور فکري و انفجار ارزش هاي درونيي وي بسنده نکرده، خواستش آن بود که چون شاهيني، در فضاي لايتناهيي شناخت و معرفت، پرواز کنندة فضاهای دور باشد. از همان بود که «مولوي» هم، خویشتن را بي هيچ قيد وبستي، در اختيار ارشاد «لالاي» خود گذاشت و وادي هاي رنگين تفکر و انديشه را، با ياوريي ذهن وقاد خويش، به پيمودن گرفت. در گذرگاهي که به رهنمود «برهان محقق» رو آورده بود، با نور پردازيي طلاية معرفت، هم «کوه داشت و هم کتل»، در اين سخت يابي هاي آسان نما، که در عين ميراندن، ماية زادن ميگرديد، جلوه هايي از اميد هم، نظر گير ميافتاد. سلطان ولد مي گويد:

شدمريدش زجان و، سر بنهاد

همچو مُرده به پيش او افتاد

پيش اوچون بمرد زندش کرد

گريه بردو، کان خندش کرد

دوراني را که مولانا، در اين روند زير نظر لالاي خود «محقق ترمذي» به سر رساند، چون روزگاران زرين زندگاني او، آميزه با بارقه هاي نور بود، که با گذشت نه سال و شايد هم، به گفتة «افضل اقبال»، «همگي اش به ده سال انجاميد»، «جلال الدين محمد»، چکاد دست نيافتنیي را مي مانست که گويي، سينه سياره هاي بلندي را شکافته، سربردور دست هاي دوري ميافزايد. از همين رو «مولانا»، با سپاسمندي افزوني، به مقام رهنمودانة «سيد برهان الدين محقق ترمذي» از وي، اين چونين به نيکويي ياد مي کند:

پخته گرد و از تغيير دورشو

رو چو برهان محقق نور شو

چون زخود رستي همه برهان شدي

چون که گفتي بنده ام سلطان شدي

به هر حال، «مولانا جلا الدين محمد بلخي» که با اين همه دستمايه هاي فکري به شام شتافت، در حلب، به ياوريي« کمالي الدين بن عديم»، که در فقه و تفسير و کلام و شعر و ادبيات فرزانة بي همالي بود، به ذروه يي از فرازندگي هاي والا و نهايت بالايي گام گذاشت. از بس ذهن و قاد و هوش بي انبازش، سرآمد تمامي همشاگردي ها شناخته مي شد و در «مدرسة حلويه»، چون مُرواريدي را مي ماند که گويي برتارک نگين اين درسگاه، به درخشيدن آمده است.  

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha