صفحه اصلی | anis | مقالات | رهی معیری شاعر عاشق ، یاعاشق شاعر

رهی معیری شاعر عاشق ، یاعاشق شاعر

بروز شده
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

رهی معیری شاعر وغزل سرای معاصر ایرانی ، بیشتر از همه توجه هنرمندان ،شاعران و فارسی گوی و به ویژه هنرمندان افغانستان را به خود کشیده و عاشقان را بدنبال خود دوانیده است. رهی سرایش صمیمانه دارد، رقت قلب و یافت های نهانی اش را می سراید و تجربه های روزانه اش را ازعشق وزندگی به نمایش می گذارد. ابهام گرایی ، خیالات ناشناخته وعشق های انتزاعی را مدنظر ندارد. چنان درپای عشق خود می ایستد که با وجود رفتن معشوق ازحضورش ، همیشه با او زندگی می کند. همسری انتخاب نمی کند و بیاد محبوب زندگی را درتجرد به پایان می رساند .

رهی معیری با چندویژگی به شناسایی می آید:  شاعر، تصنیف ساز، موسیقی دان ، نقاش.رهی درسال 1288 درتهران به دنیا آمد، در17 سالگی نخستین مایه های شعری او جوانه زد

که گفت:

کاش امشب آن شمع طرب می آمد
وین روزمفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور ازلب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
 درشعر رهی معیری تخلص می کرد و در نوشته های طنزی به نام های مستعار : زاغچه ، شاپریون ، گوشه گیر، حق گو مطلب می نوشت. اشعار رهی خیال انگیز ، آراسته ، منقح ، آهنگین و دارای ترکیب عالیست.

 رهی درکنار شعر به کارهای دفتری نیز پرداخت.  مدتی رئیس کل انتشارات وزارت پیشه و هنر (صنایع)شد درکتابخانه سلطنتی کار کرد، عضو انجمن حکیم نظامی شد که توسط وحید دستگیردی اداره می شد؛عضو انجمن ادبی فرهنگستان بود؛ دوبار درسالهای 1341 و 1345 به افغانستان سفر کرد. درسال 1347 نسبت سرطان معده پدرود حیات گفت. رهی هنگام وفات 59 سال داشت.

 قصه عشق رهی نیز همچون شعرش شندینست.  رهی در آوان جوانی با زیبا ترین زن آن وقت تهران، مریم فیروز آشناشد.مریم ازخانواده قاجار ، دختر فرمانفر و دختر مامای  آشنایی به محبت انجامید. مریم تعهد کرد که رهی‎را فراموش نخواهد کرد. مدتی بعد نورالدین کیانوری مهندس جوان از المان به ایران آمدو انجنیر ساختمان تعمیر مریم گردید . این همکار ی سبب شد که مریم از اسفندیاری شوهر نخست خود جدا شود، رهی را فراموش نماید و با کیانوری ازدواج کند.

درکودتا1327 برعلیه دولت ، حزب توده متهم شد و اعضا ورهبری آن به شمول کیانوری ومریم که معشوقه قبلی رهی بود وبا او قول ازدواج داده وبعد با کیانوری ازدواج کرده بود، فراری گردیدندو نا پدید شدند.

رهی بر قول خود ایستاد و تا اخر عمر ازدواج نکرد. رهی در 1347 وفات کرد. مریم درسال 1357 به ایران امد و تا سال 1386 هم زنده بود؛ درحالی رهی صادق و وفادار او40 سال قبل ازدنیا رفته بود.

رهی که عاشق مریم بود و تا اخیر وفادار ماند،بعد ازاین عشق بیشتر زمزمه هایش بوی مریم گرفت و به گونه مستقیم وغیر مستقیم از مریم گفت:

عرو س چمن مریم تابناک
گرو برده از نوعروسان خاک
به رخ نور محض و  به تن سیم ناب
به پاکی چو اشک وبه صافی چو آب
چو درخاک تیره شود منزلم
بود داغ آن سیم تن بر دلم
بهاران چو گل بر چمن در زند
گل مریم از خاک من سر زند
درسایر سروده ها ، آنجا که نام مریم نیست ، بازهم یاد و خیال و احساس مریم را می شود لمس کرد:

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سرا پایی
نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی
من از دلتنگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
«شد خزان» شاید قطعه ایست که بعد از فراری شدن مریم ، رهی سروده است:

شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

آثاررهی :

رهی را به عنوان  شاعر، موسیقیدان  نقاش و تصنیف سازمی شناسند.از رهی درزمینه شعر این آثار بر جا مانده است :

سایه عمر     چندین چاپ

آزاده           مجموعه ترانه ها

گلهای جاویدان، انتخاب شعرهای شعرای مقدم

 رها و رد رهی، مجموعه شعر باکوشش داریوش صبور.

رهی استاد غزل است . غزل هایش تا آنجا عاطفی ، خیال بر انگیز و احساسی است که درتبلور صمیمیت شاعر ، میتوان این ویژکی ها را لمس کرد. ازهمین جاست که بیشتر هنرمندان درافغانستان نیز هنرمندان شعر های رهی را برای تصنیف ها وآهنگ های خود برگزیده اند . زیرا در خوانش آن تجسم  احساس خویش را مشاهده می کنندو شنونده نیز به سادگی به عمق آن می رسد. نمونه های از غزل های رهی را می آورم که درافغانستان بیشتر هنرمندان درآهنگ های خویش انها را خوانده اند و مورد پسند مردم وعام است هر صاحب ذوقی چندمصراع آنرا بیاد دارد:

- نداند رسم یاری بی وفا  یاری که من دارم

به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم

- نه به شاخ گل، نه بر سرو چمن پیچیده ام

شاخهی تنها به گرد خویشتن پیچیده ام

- اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایۀ گل آرمیده ام

- من جلوۀ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

- موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

- چون زلف توأم جانا در عین پریشانی

چون باد سحر گاهم در بی سر و سامانی

- من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری، تو عشق و تو جامی

- ای شاهد املاکی در مستی و در پاکی

من جسم ترامانم تو اشک مرا مانی

***

لاله داغدیده را دامانم

کشت آفت رسیده را مانم

دست تقدیر از تو دورم کرد

گل از شاخ چیده را مانم

نتوان بر گرفتم از خاک

اشک از رخ چکیده رامانم

پیش خوبانم اعتباری نیست

جنس ارزان خریده را مانم

***

پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوهدارم ز دل با یار صاحب دل کنم

در پرده سوزم همچو گل، در سینه سوزم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

***

غرق تمنای توأم موج ز دریای توأم
من نخل سرکش نیستم، تا خانه در منزل کنم
- ساقی بده پیمانهیی ز آن می که می خویشم کند
بر حسن شور انگیزه تو عاشق تر از پیشم کند
- چون زلف توأم جانا در عین پریشانی

چون باد سحر گاهم در بی و سر سامانی

- پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوهی دارم ز دل با یار حساب دل کنم

غزل های زیبا:

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سرا پایی

نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آئینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست، بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی

مرا گفتی که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

***

آب بقا کجا و لب نوش او کجا

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا

سیمین و تابناک بود روی مه ولی

سمینه مه کجا و بنا گوش او کجا

خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی

آغوش گل کجا و برو دوش او کجا

***

سنگ مزار

الا ای رهگذر کز راه یاری

قدم بر تربت ما می گذاری

در اینجا شاعر غمناک خفته است

رهی در سینه این خاک خفته است

ز سوز سینه ما را همرهی کن

چو بینی عاشقی یاد رهی کن

بیتها:

- از محبت نیست گر با غیر، آن بد خو نشست

تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست

- از نگاهی می نشیند بر دل نازک غبار

خاطر آیینه را، آهی  مکدر می کند

- خموش باش گرت پند می دهد عامل

جواب مردم دیوانه را نباید داد

- گر فلک نشاخت قدر ما، رهی عیبش مکن

ا ابله ارزان می فروشد گوهر نایاب را

درون اشک من افتاد نقش اندامش

به خنده گفت که نیلوفری ز آب دمید

- چرا آتش زدی در خانه ما

رهی را با نگاهی می توان سوخت

دکتور شمس الحق آریانفر

نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha