روزنامه اصلاح

ضرورت و اهمیت حـقوق بـشر

بخش دوم

آصف مهاجر

حقوق بشر یکی از بحثهای جدی در زمانهی ماست. با شروع قرن بیستم و برخی از رویدادهای مهم تاریخی از جمله جنگ جهانی دوم، دنیا تکان خورد. عمق فجایع، گستردگی بیرحمیها و جنایت در حدی بود که اندیشه و نظام ارزشی آن دوره مورد سوال قرار گرفت. با این وجود، تاسیس سازمان ملل متحد به جای جامعه‌ی ملل که دیگر توان و ظرفیت پاسخگویی به نیازهای قرن را نداشت، مورد سوال قرار گرفت. یکی از هدفهای شکلگیری سازمان ملل متحد  این بود که در راستای تأمین امنیت بینالمللی و صلح جهانی کار کند تا جهان دیگر شاهد فجایع و جنایت، آن هم به گستردگی جنایتهایی که در جریان جنگ جهانی اول و دوم رخ داد، نباشد. بدون تردید، برقراری صلح نیازمند تحول فکری و فرهنگی است؛ تحولی که برآیند آن منجر به حراست از حیثیت و کرامت انسان و احترام به جایگاه انسان، بدون در نظرداشت هر نوع ملاحظات نژادی، قومی، مذهبی و زبانی شود. در جریان رویدادهای مهمی که در تاریخ بشریت رخ داده، هیچ عاملی بدتر از دولتهای دیکتاتور و مستبد برای نقض حقوق بشر شناسایی نشده است. اکثریت جنگهای بزرگی که در سطح ملی، منطقه و جهان رخ داده است و منجر به نقض حقوق انسانها شده، به کارنامهی دولتها بر میگردد. شکلگیری سازمان ملل متحد به عنوان یک سازمان جهانی وظیفه گرفت تا شرایط را به گونهی سمت و سو دهد تا همهی دولتهای عضو در چارچوب اصول و قواعد بینالمللی و با رعایت ارزشهای بشری از جمله حقوق بشر در حوزهی داخلی و بینالمللی عمل کنند.

تصویب منشور ملل متحد و به دنبال آن، دست یافتن جهان به یک سند حقوقی بینالمللی مثل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، قواعد بینالمللی را غنی ساخت و به آن بعد اخلاقی و ارزشی داد. در مقدمهی اعلامیه جهانی حقوق بشر آن گونه در نوشتهی قبلی از آن یاد کردیم، اولین بحث کرامت ذاتی انسان است. احترام به کرامت ذاتی انسان، باورمندی به حقوق برابر و سلب نشدنی افراد بشر تحت هر شرایط، اساس و بنیاد آزادی، عدالت و صلح جهانی عنوان شده است که در نوبت قبلی توضیح داده شد. در نوشتهی امروزی، به این امر میپردازیم که چرا باورمندی به  حقوق برابر و سلبناپذیر افراد بشر، اساس و زیربنای آزادی، عدالت و صلح در جهان عنوان شده است. میدانیم که تمامی افراد بشر ظرفیت زیستن و زندگی را دارد، همهی افراد بشر بدون هیچ ملاحظهای، برای خود شأن و حیثیت انسانی قایل است، هیچ کسی دوست ندارد که مورد ظلم، ستم و بی حرمتی قرار گیرد و حق او پایمال شود؛ در چنین صورت، یک قاعده شکل میگیرد و آن این است که بدون استثنا کلیه افراد بشر ماهیت مشترک دارد و از لحاظ شأن و حیثیت، همه در یک ترازو قرار میگیرند. بنابراین، مناسبات انسانی و روابط میان افراد بشر تا زمانی حالت طبیعی و آرامی خود را طی خواهد کرد که این قاعده رعایت شود. آزادی چیزی نیست جز این که انسان مطابق ظرفیتی که دارد، زندگی  کند و محترمانه و عزتمندانه زندگی خود را سپری کند. عدالت تنها زمانی معنادار است که انسانها در نبود حق تلقی و تبعیض و ستم به زندگی شان دوام دهد و صلح جهانی نیز زمانی معنادار است که تمامی افراد بشر با رعایت همدیگر و حقوق شان زندگی با همی را سپری کنند. بنابراین، در محور آزادی، عدالت و صلح، خود انسان قرار دارد؛ چون آزادی، عدالت و صلح برای انسان متصور است. افراد بشر چون ظرفیت زندگی سالم را دارند و چون شایستهی زندگی سالم هستند، بنابراین، آزادی، عدالت و صلح در واقع بستر سالم برای زندگیِ است که مطابق شأن و حیثیت آدمی باشد.

اگر در جامعهی سرکوبگری است و انسانها در بند قرار دارند، اگر خشونت و جنگ، آرامش و فضای مسالمتآمیز زندگی را میبلعد، اگر حقتلفی و ظلم وجود دارد، بدین معناست که روال زندگی بر اساس قاعدهی اخلاقی و ارزشی پیش نمیرود؛ قاعدهای که برای همهی انسانها حقوق برابر و سلبنشدنی فرض کرده است. هر جنگی، نشانگر یک تجاوز است و هر تجاوزی نشانگر زیادهخواهی و خودخواهی است و هر خودخواهیِ بیانگر عبور از قاعدهی مشترک زندگی است که در آن حقوق برابر و سلبناپذیر انسان متصور است. ظلم نیز نقطهی مقابل عدالت است، ظلم در حقیقت از خودبزرگبینی یک طرف و کوچکشمردن طرف دیگر شروع میشود. تا زمانی که انسانها برای همدیگر شأن مساوی قایل باشند، ظلمی صورت نمیگیرد و هرگاه باورمندی به شأن و حقوق برابر افراد بشر شکست، نابرابری نیز شکل میگیرد. نابرابری در جامعهی انسانی، احساس حقارت را تولید میکند، موج بدبینیها را دامن میزند و از میان این آشفتگی، احساس انتقام شکل میگیرد. حس انتقامگیری زمانی که به یک امر گروهی تبدیل شد و زمانی که جنبهی سیاسی و دولتی پیدا کرد، نظم زندگی سالم و باهمی دچار لغزش میشود و آن گاه است که انتظار هر نوع بیعدالتی و هرج و مرج را میتوانیم داشته باشیم.

سرگذشت تاریخی ملتها چنین امری را به سادگی قابل فهم میسازد. روزگاری حوزهی اروپا میدان جنگهای بزرگ بود؛ چون حس برابری ملتها در میان نبود و این حس به یک امر سیاسی تبدیل شده بود، برای همین بود که ملتها و دولتهای اروپایی به هر بهانهای دنبال جنگ بودند و آتش فتنه در حوزهی اروپا خاموشی نداشت. از زمانی که اروپاییها به لحاظ فکری و اندیشه دچار تغییر شدند، اتحادیه اروپا شکل گرفت، احترام به حاکمیت ملی دولتها به رسمیت شناخته شد، جای احساس خودخواهی و برتری طلبی را، حس همکاری و برابری حقوق ملتها  گرفت، امروز تمامی کشورهای اروپایی مثل  خانواده میماند که یار و همکار همدیگرشان است. از همین روست که در کشورهای اروپایی، به جای جنگ، صلح برقرار است، به جای سرکوبگری و حقارت، آزادی حکمفرماست و به جای ستمگری و ظلم بر انسان، عدالت برقرار است. در نتیجه نشان میدهد که کشورهای اروپایی با توجه رعایت ارزشهای حقوق بشری و رعایت حقوق همدیگر، فضا را برای زندگی سالم برای همه فراهم کرده است. بر عکس، در کشورهای دیگر از جمله کشورمان، چرا خشونت و جنگ، حقارت و بدبختی ما را رها نمیکند؛ چون هنوز از اندیشهای محروم هستیم که در آن حقوق برابر و شأن مساوی تمامی افراد جامعه به لحاظ فکری و درونی پذیرفته شده باشد و دولت نیز آن را با تمام معنا رعایت و محافظت کند. ریشههای اکثریت چالشهای ما بار فکری و فرهنگی دارد؛ چون باورمندی به حقوق مساوی و برابر و سلبناپذیر افراد در جامعهی ما هنوز پا نگرفته است و این گونه است که قاعدهی زندگی جمعی همچنان درهم ریخته است و این درهم ریختگی بنیاد آزادی، عدالت و صلح را نیز شکسته است.             ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید