روزنامه اصلاح

«صادق» که صادقانه تلاش می‌کند

صادق با دستان سیاه و نفت آلودش صورت برادر کوچک‌ترش عبدالواحد را نوازش میکرد، برایش می فهماند که مرد باشد و کار کند و برای بهتر  ساختن زندگی  خانواده‌ی شش نفری شان تلاش نماید.

در کنار این که مکتب می رود برادر بزرگ را هم یاری برساند. لکه های سیاه نشان انگشت روی پتلون و پیراهن که بر تن داشتند معلوم می شد. پرسیدم صادق چرا اینطوری است؟ لبخندی زد و گفت: دستان سیاه مان را که می شویم روی لباس های ما خشک میکنم، جایش باقی مانده است. لباس های که فقط با شستن مادر آن هم با مهر و محبت پاک می شود. مادرم این لباس ها را شبانه با صبر و حوصله زیاد تمیز کرده و با ترفندی برای فردا خشک میکند. مادر است دیگر!.

صادق چهارده ساله است، کفش های که بر پاهایش بود انگار از آدم بیست ساله را پوشیده است. یکبار این طرف ماشین و یکبار هم آن هر طرف ماشین پنچر گیری می کند. پدر صادق ۶۳ ساله است. پیر و کهن سال و همچنان مریض. مریضی لاعلاج او را از پای انداخته است.

نمی تواند کار کند و روزی عیال خود را پیدا کند اما؛ برای فرزندانش تلاش، زخمت، پشتکار و شجاعت درس داده است تا آنان کار کنند و هم درس بخواند و در آینده کسی برای خود شوند.

صادق و عبدالواحد هر دو صنف هفت و هشت مکتب استند که هر دو به تفاهم هم یکی قبل از ظهر و دیگری هم بعداز ظهر مکتب میروند و هم کار میکنند. درآمد روزانۀ شان ۲۰۰ افغانی کمتر یا بیشتر است که هر روز نسبت به روز دیگر متفاوت است فرق میکند.

این هردو برادر به زنده گی بهتر فردا امیدواری دارند و میگویند: خانواده‌ای دارند که عشق و صمیت را بارها تجربه کرده و کمبود محبت در خانه ندارند. آنان میگویند با فقر می شود گزاره کرد و لقمه را کمتر گرفت اما؛ بی مهری نابود کننده و از بین برندۀ ستون خانه است.

صادق چهارده ساله، پسر بزرگ خانه و بازوی راست پدر و تکیه گاه خانواده اش است.

او صادق است، همانند اسم اش. درآمدی که دریافت میکند به دست پدر و مادرش میدهد تا آنها  سنجیده این پول را خرج خانواده کنند.

یکسال قبل هم با او  روبرو شده بودم، درکنار ماشین پنچرمینی اش نشته و مصروف حفظ کردن ضرب های زبانی بود می خواستم نامش امید باشد که اینقدر امیدوار کننده تلاش میکند؛ حتی مرا امید بخشیده و وادار برای تلاش کردن بیشتر کرد. بعداز ختم مکتب، می خواهد بخش بیولوژی را بخواند و بعداً هم طب معالجوی.

 صادق می گوید، بخاطر نداشتن پول کافی سال هاست پدرش با بیماری دست و پنجه نرم می کند که باعث رنجش خانواده می شود.

صادق می خواهد وقتی داکتر شود، یک کمیته‌ای از داکتران متخصص را برای تداوی افراد بی بضاعت ایجاد کند که خود بتواند از این طریق رنج و بغض دیرینۀ خود را تاجایی فرو بنشاند.

 او با دستان کوچک اش تایرهای بزرگ را باز و بسته میکند، حتی قوتی برای بلند کردن تایرها ندارد.

وقتی طرفم نگاه میکرد، همه درد و رنجش را که از همه پنهان کرده با چشمان پر آب برایم تعریف میکند.

می گوید، وقتی شب ها در حالی که خسته استند و خواب به چشمان شان غلبه میکند، مقاومت می کنند و درس می خوانند تا مبادا معلمین سرزنش شان کند.

او شجاعانه و صبورانه در حالی که دستان کوچک اش مصروف ترمیم ماشین موتر بود، به سوال هایم پاسخ می داد

صادق میگوید این ماشین هوا را از کسی کرایه گرفته و ماهانه شش هزار افغانی به صاحب ماشین پرداخت میکند و بقیه پول سهم این دو برادر است. او میگوید از ولایت بغلان از ولسوالی دوشی به مرکز مهاجر شده است. پدرش در بغلان نه زمین و نه خانه، نه و نه جایدادی دارد؛ سهم شان در این دنیا امید به زندگی و خانواده است که دارند

صادق میگوید، مادرش از خانه برای شان غذا پخته و می فرستد زیرا می فهمد که فرزندانش صبح تا شام خاک موترها و گرد و غبار کنار جاده را می خورند و مادر نمی خواهد غذای بی کیفیت بیرون هم برای فرزندانش درد سرساز شود. صورت شان خاک الود و همان سیاهی ماشین موترها به دست وروی کوچک شان گویی بستر انداخته است.

از چشم های  شان فهمیده می شود که چقدر رنج می برند و می خواهند هر چه زودتر بزرگ شده و صاحب کار مناسب شوند.

واحد کوچک می خواهد که وقتی مکتب را تمام کند وارد دانشکده انجینری شود و کار ترمیم موتر را به صورت تخنیکی بیاموزد و بعد از اتمام تحصیل شرکت ترمیم موتر ایجاد کند. با تفاوت این که دیگر لباس هایش سیاه و نفت آلود نباشد و دست و صورت اش هم با خاک و دود موترها یکسان نشود. صادق برادر بزرگتر واحد می گوید، خواهش من از مردم که موترهای شان را برای ترمیم می آورد این است که بفهمند ما نوکر و خدمت کار کسی نه بودیم و نه استیم و کسی هم باردار ما نیست.

ما ماشین کارها و این مردم لازم و ملزوم یکدیگر استیم، آن ها پول میدهند و ما در عوض موترهای شان را ترمیم میکنیم و از کسی پول خیرات نمی خواهیم.

واحد دوازده ساله هم با وجود که خیلی کوچک بود، اما به اندازه آدم های بزرگ می اندیشید و فکر میکرد.

برایم گفت کاش روزی شود که همه‌ی اطفال به دور از کارهای شاقه و سخت راحت درس بخوانند و یکسان با دیگر پسر بچه ها مکتب رفته و با  خیال راحت آموزش ببیند.

 او میگوید، ما آینده سازان و سرمایۀ کشور هستیم، افغانستان را تا توان داریم می سازیم و آباد میکنیم.

 عارفه عنابی

ممکن است شما دوست داشته باشید