روزنامه اصلاح

در پیوند به ۲۱ اپریل روز وفات علامه اقبال لاهوری: اقبال، اسلام و تمدن غرب

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خودگری ، خودشکنی ، خودنگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل

حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

علامه دکتور محمد اقبال “جهانی

علامه دکتور محمد اقبال “جهانی” نابغۀ شرق ، فیلسوف معاصر و فرزانه فرزند جهان اسلام که به حق می توان او را از مفاخر جهان بشری خواند ؛ در سال ۱۲۵۶ هجری خورشیدی در یک خانواده ی متدین در شهر سیالکوت پاکستان چشم به جهان هستی گشود و پا به عرصۀ حیات نهاد.

مولانا غلام قادر “گرامی” یکتن از علما،  دانشمندان و شعرای معروف و برجستۀ نیم قاره هند ، دربارۀ علامه دکتور محمد اقبال جهانی چنین می گوید :

در دیدۀ معنی نگهان حضرت اقبال

پیغمبریی کرد و پیغمبر نتـوان گفت

علامه اقبال بیش از همه به افغانستان و افغانها محبت و علاقه مندی زیاد داشت. چنانکه استاد خلیل الله “خلیلی” شاعر شیرین سخن کشور گفته است :

آنکه بعد از کشور پاک حجاز

با در و دیوار افغان گفت راز

علامه اقبال تنها یک شاعر نبود ، بلکه یک فیلسوف ، مفکر و نابغه عصر بود، شعر و شاعری را هم زیاد نمی پسندید و آن قدر وقت اضافی هم نداشت که روز و شب خود را به سرودن شعر سپری نماید. هدف علامه اقبال راهنمایی جهان بشری به ویژه امت اسلامی در سرتاسر جهان بود ؛ چنانکه خود گوید :

نغمه کجا و من کجا ، ساز سخن بهانه ایست

سوی قطار می کشم ناقۀ بی زمام را

نبینی خیر از آن مرد فرو دست

که بر من تهمت شعر و سخن بست

برگ گل رنگین ز مضمون من است

مصرع من قطرۀ خون من است

من ای میر امم داد از تو خـواهم

مرا یاران غزل خوانی شمردند

علامه اقبال از این که مردم به فکر و اندیشه او پی نبرده اند و او را تنها شاعر و غزل خوانی شمرده اند، شاکی به نظر می رسد.

چو رخت خویش بربستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانســت این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

علامه اقبال شخصیتی بوده است با ابعاد مختلف و مرد آزاد اندیش ، او را نمیتوان تنها شاعر و فیلسوف دانست. او با فعالیتهای آزادی خواهانۀ خود در زمانی که سر زمینش زیر یوغ استعمار به سر می برد ، با انتشار اشعار و مقالات روشنگرانه و با فعالیتهای سیاسی به عنوان یک مصلح بزرگ اجتماعی شناخته شده است.

همۀ مساعی پیگیر و تلاشهای خستگی ناپذیر او آن بوده است ؛ تا مسلمانان را به خویشتن خویش باز گرداند. این اندیشه ، زیربنای تمامی آثار او را شکل می دهد ؛ پروانه ای است که همه عمر ، حتی آن زمان که در فضای فرهنگ مادی غرب حیات به سر می برد ، گرد شمع اسلام پرواز کرده است. اعتماد و باور او به اسلام آتشی به جانش می زند که بی یاد آن یک دم نمی آساید و در تپش و تلاطم امواج جوشان و خروشان به سر میبرد و از کسالت و سستی مسلمانان شکایت دارد.

گر تو می خواهی مسلمان زیستن

نیست ممکن جز به قـرآن زیستن

در مسلمان شــــأن محبوبی نماند

خالد و فـاروق و ایوبی نماند

تازه کن آییـن صدیق و عمر

چون صبا بر لالۀ صحـرا گذر

اقبال در کلیات اردوی خود چه زیبا سروده است !

محبت کا جنون باقی نہیں ہے

مسلمانوں میں خوں باقی نہیں ہے

صفیں کج ، دل پریشان ، سجدہ بےذوق

کے جذبہ اندرون باقی نہیں ہے

رگوں میں لہو باقی نہیں ہے

وہ دل ، وہ آواز باقی نہیں ہے

نماز و روزہ و قربانی و حج

یہ سب باقی ہے تو باقی نہیں ہے

از مطالعه و تحقیق دربارۀ علامه اقبال چنین بر می آید که چگونه نابغه ای پا به عرصۀ حیات می گذارد و در فریادش ، اندرزش و سروده های پاک و بی ریایش که از اعماق قلب و جانش سر چشمه می گیرد ؛ سیاه و سفید ، سرخ و زرد ، ایرانی و تورانی و افغانی و ترک و تاجیک و هندی و عرب در نزد او تفاوت ندارد و روی سخن او با همۀ آنهاست.

علامه اقبال فیلسوف و عارف پارسایی است که با پیام انسان ساز خود مسلمانان جهان را از خواب غفلت بیدار کرد و آنان را به وحدت و هماهنگی فرا خواند و با کلام روح بخش خود جان تازه بر کالبد مرده ی مسلمانان دمید و با سخنان پر شور و انقلابی اش مشعل های فروزان برافروخت و فرا راه گم شده گان راه گذاشت.

او اساس و پایه های اندیشه خود را بر قرآنکریم و سنت پیامبر بزرگوار اسلام استوار کرد و مسلمانان را به شناخت خودی ، خویشتن داری ، خود شناسی وخداشناسی فرا خواند.

اقبال انسانی بود که کاروان بشری را زمانی که عالم در پریشانی بسر می برد و غربیان با تکنالوژی جدید و اطلاعات تازه بر مسلمانان مسلط شده بودند و تشتت و پراگندگی ، مسلمانان را خوار و زبون ساخته و یأس و نا امیدی بر آنان سایه افگنده بود ؛ علامه اقبال در صحنۀ مصلحان جهان قد علم کرد و مسلمانان را به فرا گیری علم، دانش و تکنالوژی جدید مطابق فرهنگ اصیل و ناب اسلامی ترغیب نمود و از تقلید کورکورانه غرب بر حذر شان ساخت و ملت افغان را قلب آسیا خوانده و صلاح و فساد آسیا را مربوط و منوط به صلاح و فساد در افغانستان باز گو کرده است ، چنانکه اوضاع فعلی آسیا ، منطقه و جهان دال بر صدق قول فیلسوف بزرگ ، حضرت علامه اقبال میباشد.

آسیا یک پیکر آب و گل است

ملت افغان در آن پیر دل است

از فساد او فساد آسیاست

در گشاد او گشاد آسیاست

از حیات او حیات آسیاست

در ممات او ممات آسیاست

تا دل آزاد است آزاد است تن

ورنه کاهـی در ره ی بـاد است تن

اقبال در ضمن اینکه اهل شرق به ویژه مسلمانان را از تقلید کورکورانه غرب بر حذر می دارد ؛ از راز و رمز موفقیت جهان غرب چنین پرده بر می دارد و آگاه شان می سازد :

شرق را از خود برد تقلید غرب

باید این اقـوام را تنقید غرب

قوت مغرب نه از چنگ و رباب

نی ز رقص دخـتران بی حجاب

نی ز سحر ساحران لاله روست

نی ز عریان ساق و نی از قطع موست

محکمی او را نه از لادیـنی است

نی فروغش از خط لاتینی است

قوت افرنگ از علم و فـن است

از همین آتـش چراغش روشن است

حکمت از قطع و برید جامه نیست

مانع علم و هنر عمامه نیست

علم و فن را ای جوان شـوخ و شنگ

مغز می باید نه ملبوس فـرنگ

گر کسی شب ها خورد دود چراغ

گیرد از علم و فن و حکمت سراغ

از حیا بیگانه پیـران کهن

نو جوانان چون زنان مشغول تن

در دل شان آرزوها بی ثبات

مرده زایند از بطون امهات

دختران او به زلف خود اسیر

شوخ  چشم و خود نما و خرده گیر

ساخته ، پرداخته، دلباخته

ابروان مثل دو تیغ آختــه

ساعد سیمین شان عیش نظر

سینۀ ماهی چــو موج اندر نگر

ملتی خاکستر او بــی شرر

صبح او از شام او تاریک تر

علامه اقبال مسلمانان را از سازش کاری و زمانه سازی بر حذر داشته و به زمانه ستیزی فرا می خواند :

حدیث بی خبران است که با زمانه بساز

زمانه با تـــو نسازد تو با زمانه ستـیز

با جهان نا مساعد ساختن

هست در میدان سپر انداختن

مرد خود داری که باشد پخته کار

با مزاج او بسازد روزگار

گر نسازد با مزاج او جهان

می شود جمگ آزما با آسمان

برکند بنیاد موجودات را

می دهد ترکیب نو ذرات را

گردش ایام را برهم زند

چرخ نیلی فام را برهم زند

می کند از قوت خود آشکار

روزگاری نو که باشد سازگار

در جهان نتوان اگر مردانه زیست

همچو مردان جان سپردن زندگیست

اقبال و سرنوشت :

علامه اقبال مسلمانان را متوجه مسؤولیت های شان ساخته ، تأکید می ورزد تا سرنوشت شان را خود تعیین کنند و تقدیر شان را به دست خود بگیرند و آلۀ دست و گوش به فرمان اجانب و استعمار گران نگردند.

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش بدست خویش بنوشت

به آن ملت سرو کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

علامه اقبال بشر را در تعیین سرنوشت خویش و آزادی خود مؤثر میداند و معتقد است که سرنوشت ها غیر معین، متعدد و قابل تغییر و دگرگونی است :

گر ز یک تقدیر خون گردد جگر

خواه از حق حکم تقدیر دیگر

تو اگر تقدیر نو خــواهی رواست

زانکه تقدیرات حق لا انتهاست

رمز باریکش به حرفی مضـمر است

تو اگر دگر شوی او دگر است

خاک شو نذر هوا سازد ترا

سنگ شو بر شیشه اندازد ترا

شبنمی ! افتندگی تقدیر تست

قلزمی ! پایندگی تقدیر تست

اقبال و ضعف و انحطاط مسلمانان :

علامه اقبال از غفلت و عدم مسؤولیت اقشار و طبقات مختلف جوامع اسلامی شاکی به نظر می رسد :

کعبه آباد است از اصنام ما

خنده زن کفر است بر اسـلام ما

شیخ در عشق بتان اسـلام باخت

رشتۀ تسبیح از زنار ساخت

پیر ها پیر از بیاض مو شدند

سخره بهر کودکان کو شدند

دل ز نقش لااله بیگانه ای

از صنم های هوس بتخانه ای

می شود هر مو درازی خرقه پوش

آه این سوداگران دین فروش

با مریدان روز و شب اندر سفر

از ضرورت های ملت بی خبر

دیدها بی نور مثل نــرگس اند

سینه ها از دولت دل مفلس اند

واعظ ما چشم بر بـتخانه دوخت

مفتی دین مبین فتـوا فروخت

چیست یاران بعد از این تدبیر ما

رخ سوی میخانه دارد پیرما

علامه اقبال مصلحت در دین اسلام و دیگر ادیان را چنین باز گو می کند :

کارو بار خسروی یا راهبی

کیاهے آخر ، غایت دین نبی

مصلحت در دین ما جنگ و شکـوه

مصلحت در دین عیسی غار و کوه

عبادت و بندگی از دیدگاه علامه اقبال :

علامه اقبال عبادت و بندگی را مخصوص خداوند یکتای بی همتا می داند و مسلمانان را از پیروی انواع شیاطین وفراعنه برحذر می دارد :

ما سوی الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افگنده نیست

چنانکه در بارۀ سیدالشهداء حضرت امام حسین ، نواسه رسول خدا می فرماید :

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتــش او شعله ها اندوختیم

پیوند فکری اقبال با بزرگان شعر و ادب و رجال سیاسی افغانستان و مسأله تأثیر پذیری از آنها :

همانگونه که اقبال از فتوحات جهان گشایان اسلامی افغانستان چون سلطان محمود غزنوی و احمد شاه بابا ابدالی وغیره ستایش می کند و از نظریۀ اتحاد جهانی اسلام سیدجمال الدین افغان استقبال و پیروی می نماید ؛ در عرصۀ شعر و ادب نیز از پرچمداران بزرگ و حماسه سازان دوران هر یک : خــداونـدگـــار بلخ حضرت مـولانــا جلال الدین محمد بلخی ، حکیم ناصر خسرو بلخی ، حکیم سنائی غزنوی ، مولانا نور الدین عبدالرحمن جامی و خواجه عبدالله انصاری به پیروی از سبک های ایشان شعر می سراید و از افکار و اندیشه های والای آنان الهام می گیرد.

علامه اقبال مردم را به پیروی از مولانای بلخ فرا می خواند ؛ تا در نتیجه آن انسان ، خودشناس و خدا شناس گردد :

پیر رومی را رفیق راه ساز

تا خدا بخشد ترا سوز و گداز

زانکه رومی مغـز را داند زپوست

پای او محکم فتد در کوی دوست

علامه اقبال در مورد سنائی غزنوی می گوید :

آه ! غزنی آن حریم  علم و فن

مرغزار شیر مردان کهن

خفته در خاکش حکیم غـزنوی

از نوای او دل مردان قوی

علامه اقبال از مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی نیز در کلام خود نام می برد و برای او ارادت و اخلاص خاصی قایل است و شعر او را تضمین می کند :

کشتۀ انـداز ملا جامیم

نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گـفته است

در ثنای خواجه گوهر سـفته است

«نسخۀ کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوســت»

در جای دیگر علامه اقبال اسم مولانا جامی را با مرشد و مراد و رهنمای خود مولانا جلال الدین محمد بلخی یک جا ذکر می کند :

مرا از منطق آید بوی خامی

دلیل او دلیل نا تمامی

برویم بسته درها را گشاید

دو بیت از پیر رومی یا ز جامی

علامه اقبال شیوۀ بیان جامی را می ستاید و او را با رومی و عراقی یکجا ذکر می کند:

گهی شعر عراقی را بخوانم

گهی جامی زنــد آتش بجانم

ندانم گرچه آهنگ عرب را

شریک نغمه های سـاربانم

علامه اقبال سید جمال الدین افغان را سر مشق ، الگو و امام و پیشوای خود معرفی می کند :

رفتم و دیـدم دو مرد اندر قیام

مقتدی تاتار و افغانی امام

سیدالسادات مولانا جمال

زنده از گفتار او سنگ و سفال

نابغه روزگار و فیلسوف شرق مولانا اقبال حین زیارت از مزار سلطان محمود غزنوی ارادتمندی خود را به وی چنین ابراز می دارد :

خیزد از دل ناله ها بی اختیار

آه ! آن شهری که اینجا بود پار

آن دیار و خاک و کوه ویرانه ایـسـت

آن شکوه و فال و فر افسانه ایسـت

گنبدی در طوف او چرخ برین

تربت سلطان محمود است این

آنکه چون کودک لب از کوثر بشست

گفت در گهواره نام او نخست

بر ملت نجیب ، مسلمان و شرافتمند افغانستان است تا از ارشادات و رهنمود های دلسوزانه و مدبرانه ی حضرت علامه اقبال ، این فرزانه فرزند جهان اسلام که بحق می توان بنام نامی و اسم گرامی و افکار و اندیشه های عالی و متعالی او افتخار کرد ؛ حداکثر استفاده نمود و در تحکیم وحدت ملی ، تأمین عدالت اجتماعی ، تأمین صلح و امنیت کلی ، دایمی و سرتاسری در کشور ، بازسازی و نو سازی میهن عزیز مان افغانستان با در نظر داشت مقتضیات عصر و زمان ، مطابق ارشادات الهی و اوامر شریعت غرای محمدی ، مساعی پیگیر و تلاش های خستگی ناپذیر به خرج داده و در ترقی و تعالی و شگوفایی کشور جنگ زده ی خود بکوشند و در پرتو علم و دانش ، از تفرق ، تشتت و پراکندگی بپرهیزند و راه وحدت ، هماهنگی و همبستگی ملی و اسلامی را در پیش گیرند و مصدر خدمات مفید و ارزنده به افغانستان و سایر جوامع بشری گردند و به تسخیر کائنات بپردازند ؛ چنانکه علامه اقبال خود فرموده است :

محبت مُجھے اُن جوانوں سے ہے

ستاروں پہ جو ڈالتے ہیں کمند

من جوانانی را دوست دارم که به تسخیر کائنات می پردازند و به تسخیر زمین اکتفا نکرده و به تسخیر نظام های شمسی چون : ماه ، مریخ ، مشتری ، عطارد ، زحل ، نپتون و پلتون و سایر نظام های شمسی که تا هنوز کشف نگردیده و ناشناخته مانده اند ؛ کمند می اندازند و دست می یازند.

چو رخت خویش بر بستم از این خاک 

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با کی گفت و ازکجا بود

علامه اقبال زندگی را در حرکت می داند ونتیجۀ حرکت را برکت می داند.

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد ، آه که من چیستم؟

موج زخود رفته یی تیز خرامید و گفت

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم

علامه اقبال لذت زندگی را در مبارزه و مقابله می داند و تأکید بر مسابقه و مجادله با امواج خروشان دارد.

میارا بزم بر ساحل که آنجا

نوای زندگانی نرم خیز است

به دریا غلط و با موجش در آویز

حیات جاودان اندر ستیز است

علامه اقبال مذهب زنده دلان را خواب پریشانی نمی داند :

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است

شیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است

سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است

به یکی داد جهان بردن و جان باختن است

حکمت و فلسفه را همت مردی باید

تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک جهان دگری ساختن است

علامه اقبال به این باور است که انسان باید چون شیر و شاهین زندگی نماید ؛ نه که مور و ملخ :

قبای زندگانی چاک تا کی

چو موران زیستن در خاک تا کی

به پرواز آ و شاهینی بیاموز

تلاش دانه در خاشاک تا کی

علامه اقبال به جهان وطنی اسلامی و انسانی باور دارد و خود را محدود و منحصر به کشور و سرزمین خاصی نمی پندارد.

جوهر ما با مقامی بسته نیست

باده ی تندش به جامی بسته نیست

هندی و چینی سفال جام ماست

رومی و شامی گلی اندامی ماست

سر انجام علامه دکتور محمد اقبال “جهانی” به تاریخ دوم ثور ۱۳۱۷ هجری خورشیدی مصادف با ۲۱ اپریل ۱۹۳۸ میلادی چشم از جهان بست و به رحمت حق پیوست. اِنََا لِلَّه وَإِنَّا إِلَیْه رَاجِعُوْنَ ! روحش شاد ، یادش گرامی ، جایش بهشت برین و راهش مستدام و پررهرو باد.

چه خوش رسمی بنا کردند به خاک و خون غلتیدن

خدا رحمت کند این عاشقان پاک طینت را

نگارش و تحقیق: پروفیسور دکتور اسدالله “محقق جهانی

ممکن است شما دوست داشته باشید