روزنامه ملی انیس

نوای غربت

حبیب سادات

من وطن گم کرده ام دل خسته از آوارگی

قامتم خم گشته و بشکسته از آوارگی

کوله بار قصه بر لب دارم واما دریغ

کوسخن دانِ منی لب بسته از آوارگی

این دلِ غم باروتنها در دیار بی کسی

باهزاران دردو غم آرسته از آوارگی

دل پریشم خاطرم افسرده و نالم بسی

در هوای میهنم پیوسته از آوارگی

رنگ زرد صورت زارم نمی پرسد کسی

گرد وخاکِ غربتم بنشسته از آوارگی

بس گرفتارِ مصیبت شد دلم دور از وطن

هرکی بیند حالتم آشفته از آوارگی

عاقبت با درد و رنج آغشته شد دل،ای دریغ

از نشاط و سرخوشی وارسته ،از آوارگی

سربه صحرای دیار غیراز غم می زنم

زرد گون چینم بسی گلدسته از آوارگی

ناشنایان سِیل گون، یک آشنا ناید به چشم

یک گلی درباغ دل نارسته از آوارگی

یادی از آن روزگاران وطن آید مرا

با غم غربت شدم وابسته ،از آوارگی

ممکن است شما دوست داشته باشید