روزنامه ملی انیس

فهم وضعیت موجود افغانستان بر اساس واقعگرایی سیاسی

مرتبط به روابط بینالملل و عرصه بینالمللی، نظریات مختلفی شکل گرفته است که هر کدام بر اساس دیدگاه و مفروضات خاص به تحلیل وضعیت، روابط و مناسبات قدرت میان واحدها و چگونگی بازیها در محیط بینالملل، میپردازد. در این میان، نظریه واقعگرایی یکی از نظریات مطرح و پر محتواست که تا حال بیشترین کاربرد را در مطالعات مربوط به روابط بینالملل داشته است. البته از واقعگرایی یا ریالیسم میتوانیم به عنوان یک خانواده یاد کنیم، چون واقعگرایی لایههای مختلف دارد، چه به لحاظ تاریخی و چه از نظر رویکردهایی که در خط واقعگرایی دنبال شده و تا حال به میان آمده است. آن چه در این نوشته مورد توجه است، نظریه واقعگرایی سیاسی است.
در نظریه واقعگرایی به صورت کلی و در واقعگرایی سیاسی به صورت خاص، عنصر کلیدی و بنیادی برای تحلیل وضعیت و چگونگی روابط واحدها، زور و قدرت است. در این نظریه، زور کلیدیترین مفهوم است؛ چنان چه بیان داشته است که زور و قدرت عریان، محوریترین مفهوم است که بحث از سیاست، دولت و منافع ملی بر محور آن می چرخد، به گونهای که اذعان میدارد که اگر دولت زور نداشته باشد، دولت نیست؛ چون دولت را اگر در عینیترین شکل اش تصور کنیم، دولت به مثابه زور یا همچون زور قابل تصور است.
بر اساس این تعبیر، بنیاد تمامی روابط و چگونگی روابط دولت با دولت و یا روابط میان واحدها و دولتها را زور شکل میدهد، بدین معنا دولتی که از زور بیشتر برخوردار است، در تعیین کیفیت روابط، دامنه آن و نوع بهرهبرداری از این روابط در جهت تأمین منافع ملی، به سطح و دامنه قدرتی بر میگردد که دولتها از آن برخوردار اند. این سخن بدین معناست که زور و قدرت تعیینکننده است و معیار همه چیز شمرده میشود. دولت تا زمانی میتواند در خط بقا بماند و یا تا زمانی میتواند خود را حفظ کند که دامنه و شعاع قدرت آن اجازه میدهد و یا چنین چیزی را مقدور سازد.
اگر صرفاً بر اساس همین نکته کلیدی نظریه واقعگرایی سیاسی، وضعیت افغانستان را تحلیل کنیم، اینکه دولت و گروههای جنگجو به عنوان نقطه مقابل دولت و مردم، چه وضعیتی دارد و میدان به نفع کدام یک تمام خواهد شد، بر اساس نکته کلیدی و محوری واقع گرایی سیاسی به این پرسش پاسخ دهیم که کدام یک از طرفها از زور و قدرت بیشتر برخوردار است؟
هرچند در نظریه واقعگرایی، از قدرت تعریف خیلی عینی صورت میگیرد و هدف از قدرت، بیشتر قدرت نظامی و قدرت قابل محاسبه است و طبیعی است که قدرت نظامی بدون منابع اقتصادی قابل بحث نیست. این نوع قدرت دو امکان را برای دولت میتواند فراهم کند، امکان تهاجم و امکان دفاع. بر مبنای نظریه واقعگرایی سیاسی، اگر برای دولت و مسئولان امور موضوع بقا، تداوم و تثبیت حاکمیت به صورت جدی مطرح میبود، باید از زمان و فرصتهای پیش آمده در امر قدرتگیری و بلند بردن تواناییها، به صورت همه جانبه بهره برداری میکردند و به افزایش قدرت، یعنی بالا بردن توان مندی دفاعی و تهاجمی، اقدامات جدی را روی دست میگرفت؛ چیزیکه برای دولتها یک امر ذاتی شمرده میشود.
اکنون گروههای جنگجو و مخالف دولت از نظر اعتبار و مشروعیت چیزی در بساط ندارند و فاقد اعتبار نهادی و سازمانی است. این گروه به این دلیل تا حال در مناطقی پیش روی داشته اند، چون با اتکاء به قدرت عریان و بریده از هر نوع ارزش، عمل میکنند و مردم را اسیر وحشت می سازند. این نوع زورگرایی توسط این گروهها بیشتر با منطق واقعگرایی و ریالیسم سیاسی همخوانی دارد، اما یک نکته قابل ملاحظه است که آنها حوزه اعمال زور را اشتباه گرفته اند. آنها اگر در پی تصرف افغانستان هستند، مردمداری با اتکاء به منطق زور امکانپذیر نیست و قرار نیست که گروه حاکم برای مردم خشونت ارایه کند.
ممکن مدتی خودشان را از این طریق نگه دارند، اما دوام نخواهد آورد. ملاحظه دیگر انعطافپذیری مسئولان امور کشور نسبت به این گروههاست که این انعطافپذیری بر آنها اثر مثبت به جا نگذاشته است، آنها از انعطافپذیری دولت در راستای تقویت و توسعه حملات خونین شان استفاده کرده اند. به عنوان مثال، آزادسازی زندانیان این گروه از سوی دولت، برای کشور و مردم نتیجه معکوس داشته است.
در همچون شرایط، اگر آنها، صرفاً بر مبنای منطق زور عمل میکنند، دولت نیز ناگزیراً با تکیه بر منطق قدرت و الگوی نظامی باید عمل میکرد و اکنون نیز رویکرد نظامی غیرقابل انعطافی را در پیش بگیرد تا اقدامات باالمثل صورت گیرد، جنگ با جنگ پاسخ داده شود و اگر دولت از لحاظ نظامی و با تیکه بر الگوی قدرت، بر جغرافیای سیاسی کشور تسلط کامل پیدا کند، گروههای تروریستی ناگزیر خواهند شد که راه صلح را در پیش گیرند و این امر عامل خیر برای همه تلقی میشود؛ چون در نبود جنگ، همه راحت نفس میکشند.
بر اساس منطق نظریه واقع گرایی سیاسی، در حوزه سیاست، آن چه معنادار است و تعیینکننده میباشد، فقط قدرت و زور است، نه ارزشگرایی، اما برای دولت رعایت ارزشها و اخلاق سیاسی، یک لازمه حیاتی است، اما در برابر دشمنان کشور که نسبت به هیچ ارزش و قاعدهای پابند نیستند، واقعبینانه به نظر میرسد که با منطق خودشان، پاسخ دریافت کنند تا منطق زورگرایی آنها زمینگیر شود و اگر آنها در حوزه نظای شکست بخورند، بدون تردید که موضع گیری جدیدشان معطوف به راه حل سیاسی، خواهد بود. بنابراین، انسجام سیاسی و انسجام نظامی برای سرکوب دشمنان عنصر لازمی و حیاتی است که باید مورد توجه واقع شود. محمد آصف مهاجر

ممکن است شما دوست داشته باشید