روزنامه ملی انیس

صلح ام آرزوست

پنج هزار سال تاریخ گهربار، با فراز وفرود های بیشمار، سرشار از جوانمردی و ایثار، با مردمان نجیب و دیندار، با داشتن دوست های اندک و دشمن های بسیار، با داشتن قهرمانان نامدار همچون احمد شاه ابدالی و سلطان محمود خان غزنوی و میرویس خان نیکه شف دار، با شکست دادن قدرت های امپراطوری دار، با داشتن غیرت بینظیر قرن ها در جهان نامدار، با داشتن صدها هزار هکتار زمین پربار، با داشتن چند صد نوع معدن سرشار و با داشتن آب وهوای نمودار.

افغانستان عزیز افغانستان سر بلند و گلستان قشنگ ما با گل های اقوام تاجیک، ازبیک، پشتون،قزلباش براهوی، عرب، نورستانی، پشه یی ایماق، گوجر، و هزاره نماد وحدت و یکپارچگی برای دنیاو برای مردمان و ساکنانش به مثابه بهشت برین است.

ولی نفاق ریشه های گل های زیبای سرزمینم را دارد قطع میکند، بوی و  سیاهی باروت نموی گل های قشنگ میهنم را مانع رشد میشود و جنگ، فرد فرد هموطنم را خسته ساخته است.

بس است دیگر خسته شدۀ ام صلح ام آرزوست،  بس است دیگر خسته
شدۀ ام از ریختن خون هموطن مظلومم که فامیلش بی سرپرست شود و با سرنوشت نامعلوم مواجۀ گردد   دیگر دلم گرفته از آن که جوان فریهخته و دانش آموخته میهنم همچون سالم ایزدیار  را با هزار و یک امید و آرمان به زیر انبار خاک مدفون نمایم.

بس است خسته شده ام صلح میخواهم دیگر چشمانم توان دیدن خفه شدن کودکان فرشته صفت و
بی گناه وطنم را ندارد که تکه و پارچه شوند، دیگر قلبم جسارت تحمل دور شدن چادر مادران کشورم را ندارد که جسد بی روح در خون تپیده فرزندانش را تکه تکه و پارچه پارچه پیشکش اش نمایم .

بس است ؛ دیگر گوش هایم توان شنیدن آه و افغان و ناله و فریاد هموطنانم را ندارد، دیگر نمیخواهم خبر سقوط بخش حتا کوچک میهنم را به دست دشمنان قسم خورده وطنم  از تربیون رسانه های کشورم شاهد باشم.

بس است دیگر خسته شده ام صلح ام آرزوست  بس  است  دیگر تاب آنرا ندارم که جوانان بدخشانی و یا هلمندی سربریده شوند دیگر نمیخواهم برادر برادرش را بکشد .

بس است دیگر تاب ندارم تا تماشگر ویرانی میهن عزیزم باشم ؛ دیگر
نمی خواهم جنگ باعث عقب گرد پیشرفت کشورم گردد؛ دیگر برایم گران است تا جوانان کشورم فرار
بی عدالتی ها شوند فرار بی امنیتی ها شوند، دیگر تحمل دزدی فرهنگم را ندارم، دیگر طاقت مان به سر رسیده که تشنه باشیم و آب مان مایه رفاه برای کشور های دیگر باشد .

بس است دیگر صبرم به آخر رسیده است و نمیتوان پذیرای گرفتن لقب فاسد ترین کشورها برای کشورم باشم، دیگر تحمل از دست دادن هموطنان ام را ندارم دیگر تحمل ندارم تا کشورم میدان رقابت اجنبی ها باشد؛ دیگر دیگر نمیخواهم کشورم کشور گدا باشد .

بس است دیگر خسته شده ام صلح ام آرزوست، دیگر تاب ندارم تا برادرانم را بی دست و پا ببینم، دیگر خسته شده ام از فروختن سرزمینم از فروختن راد مردانش در میادین مبارزه و نبرد، از فروختن معدن های گران بها و بی نظیرش، از فروختن آثار تاریخی کهن و حیرت آورش و از فروختن تاریخ گهربارش .

دیگر برایم سخن های روی کاغذی اهمیت ندارد، عمل میخواهم؛

دیگر برایم جلسات بن ارزش ندارد دیگر برایم نشست های دوحه و ریاض و مسکو و پشاور مهم نیست ، دیگر برایم گفتگو های دو جانبه و سه جانبه و چند جانبۀ بدون دست آورد ونتیجه بیش از افسانه یی نیست ، دیگر برایم معامله های پشت پرده قابل تحمل نیست، دیگر برایم مداخله های اجنبی ها در امورات میهنم پذیرفتنی نیست، دیگر کار های نمایشی برایم جز هدر دادن سرمایه کشورم چیزی دیگری نیست.

دیگر نمی خواهم که قهرمانان وطنم نامردانه ترور شوند همچون
جنرال عبدالرازق خان اچکزی، دیگر نمیخواهم درمانگاه های کشورم مکان درمان زخمیان شیرمردان نبرد ناجوانمردانه مورد حمله قرار بگیرد و به سنگر درگیری مبدل شود و ده ها جوان دشمن ستیز را به کام مرگ بکشاند همانند 
شفاخانه سردار محمد داوود خان، دیگر نمیخواهم شهر های کشورم وهشت سرای باشد برای باشنده گان درد دیده آن، دیگر نمیخواهم در چشمان کودکان بی گناه سرزمینم ترس از دست رفتن شهر و محله، پدر و مادر و خویشاوندان و اقارب شان به مشاهده برسد.

دیگر نمیخواهم دانش آموزان بادرایت و آینده سازان میهنم دلهره بسته شدن مکتب های شان را داشته باشند و آرزو های والای ایشان به یاس مبدل شود، دیگر نمیخواهم تداوم جنگ جبراّ جوانان وطنم را از آموختن بدور بدارد، دیگر نمیخواهم به فیصدی معتادین در افغانستان اضافه گردد، دیگر نمیخواهم بالای خون و جان و مال هموطنانم تجارت شود .

دیگر برایم گران تر و قیمت تر از همه چیز آن است که از ارزش های کشورم به بهانه های گوناگون کاسته شود از تضعیف سیاست تا دزدی فرهنگی میهنم .

بس است بس است بس است

خسته شده ام صلح ام آرزوست

دیگر نمیخواهم تعصبات قومی، مذهبی، سمتی و لسانی برادران را از هم دور بسازد، دیگر نمیخواهم صدای رسای هموطنانم  درگلون خفه شود . دیگر نمیخواهم قاصدان اطلاع رسانی گلوی شان فشرده شود و صدای شان خاموش همچون غازی رسولی، سلیم تلاش، یار محمد توخی و اجمل خان نقشبندی .

دیگر نمیخواهم مراکز فرهنگی و مساجد دینی میهنم مورد تهاجم قرار بگیرند و هموطنانم هنگام راز و نیاز با پروردگار شان تیر باران شوند همچون مسجد جامع الزهرا، دیگر نمیخواهم میادین پر از خوشی های ورزشی سرخگون از خون ورزش دوستان و ورزش کاران خسته از جنگ گردد همچون ورزش گاهی در پکتیا و هلمند و یا بازی کرکت در ننگرهار .

دیگر نمیخواهم اولین خبر روز در رسانه های کشورم گزارشی باشد از کشته شدن افغان از زخمی شدن و به نحوی از تباه شدن زندگی افغان، 

دیگر جنگ نمیخواهم، دیگر کشتن و زخمی شدن نمیخواهم، دیگر بدبختی نمیخواهم، دیگر سراسیمگی نمیخواهم، دیگر ذلت نمیخواهم، دیگر ناله و فغان نمیخواهم، دیگر بحران نمیخواهم، دیگر حقارت نمیخواهم، دیگر تاریکی نمیخواهم، دیگر تشنج نمیخواهم، دیگر اختلاف نمیخواهم …

صلح میخواهم، برای میهنم آرامش میخواهم، برای هموطنانم صفا میخواهم، برای افغانان نفس های راحت و عاری از خون، دود، باروت و اندوه میخواهم .

نویسنده : محب الله فرامرز (حیدری) محصل سال چهارم دانشکده خبرنگاری دانشگاه تابش

ممکن است شما دوست داشته باشید