روزنامه ملی انیس

زن، ای حکایت نغز!

عزیز آسوده

زن، ای شکوه طبیعت!

زن، ای حکایت نغز!

ز تست فرو شکوه فسانه انسان

تو ساز دلکش و آهنگ کهکشانهایی

تو دلپذیر ترین هدیه های دنیایی

تو در توالی تاریک قرنها بودی

به تنگنای خمود سیاه چال ستم

اسیر و برده و هیچ

وپای بست تو تصمیم زورمندان بود

ودر فراسوی تو اضطراب و توفان بود

نشان بردگی و رسم نابرابر را

زلابلای قرون

به موی پرشکنت آشکاره می بینم

ز مصرو روم و زآسور و کلده و بغداد

زسرد مهری ایام

ز درد زنده بگوران

فسانه ها داری!

تو نور بخش و شب افروز لحظه های سیاه

به روم و آتن و در خاوران به هر شهری

شکوه و هیمنه و فخر هر شهنشاهی

وتابناکی و تکریم هرچه فرهنگ است

وهرچه والایی

به گودی کف دست تو سبز گردیده

تو مادری ای زن!

زمانه ها همه در پای تو سرافگندند

ونامهای بزرگ

قباد و رستم و نو شیروان و اسکندر

ز آستان و قدمگاه تو درخشیدند

و طبل و نوبه داد

به چار سوی زمان

ز جنبش مژه و قلب تو

نو آیین گشت

و اشک سرخ تو دیباچه حماسه نوشت

امیدرامش دنیا

امید فرداها

به بارگاه دل تو به هرتپش رویید

خروش بخش و طنین افگن و نواپرداز،

ولی روا نبود

که دیده ازرخ خورشید هستی تو دگر

به عمد بربندند

زن ای شکوه طبیعت!

زن ای فسانه ترین!

مقام هستی تو، پرصلابت است و رفیع

زن، ای شکوه طبیعت

زن ای حکایت نغز!

زتست فرو شکوه فسانه انسان

ممکن است شما دوست داشته باشید