روزنامه ملی انیس

رمـز زنـدگـی

«زندگی، جزیره یی در اقیانوس تنهایی و انزواست.» وقتی، «جبران خلیل جبران» این جمله را بر زبان می‎راند، شاید تنهایی را در زندگیی دوستی که به وی نامه می نوشت، از ورای  اندیشه و در دیدگاه فکری خود  به مشاهده می نشست. در حالی که روی جزیره زندگی در اقیانوس حیات، آدمی نگرشگر آبهای زلالی است که چون آبگینه یی، سیمای ما را برسطح آن مشاهده نموده و بر فرازینه ها، آسمان روشن باستارگان متلالی همنگاهش میگرداند. با همین پیوند هاست که تنهایی فرو می کاهند و پیوستگیها رنگ می گیرند. آدمی با طبیعت و طبیعت با آدمی همساز گردیده، علقه دوجانبه انزوا را در هم می شکند.

«زرعد آسمان بشنو تو آواز دهل

یعنی عروسی دارد این عالم که بُستان پرجهیز آمد»

باری، تندر نوا در میدهد و آسمان، با جامهای زرینی باده افشانی می کند. بُستان، عیش دوباره اش را باز یافته، جهیزی سبزگونه به تن می نماید تا بار وبری برآورده، آدمی از آن بهره یی برد و خوش بزیید. و این تعبیری است از «مولوی» که همبستگی را، پیوسته به زندگی میداند و باز دودن زنگ انزوا از آیینه حیات  سرمستانه نعره همنوایی سرمیدهد.

انسانیت، با همسانی و همسرایی و همرأیی و همراهی میسر می شود.

اگر این حلقه بهم پیوسته از هم بگسلد، رازهم بودن و باهم بودن، رنگ باخته، زتگ افتراق آیینه دل را می‎آلاید.

دلهای مکدر، چون حجاب اندیشه، به جهان چهره نازیبنده یی می بخشد؛ همه را دور از خویش، و خود بدور از دیگران، زندگی را به سان زاویه یی تنگ می‎نمایاند که هرکسی در بیغوله یی یکی دیگری را به نیکویی درنیابد. در حالیکه این خود بینی است که همه یابی را منتفی نموده، محبوس جزیره تنهایی در اقیانوس زمان می گردد.

زندگی، بخشش و بخشایش است. دستی میدهد و دستی می ستاند. در این گردشگاه داد و دهش، دیده‎ها نگرشگردیده ها هستند؛ و اگرنه، دریک لمحه یی از زمان، هستی ارزشش را از دست می دهد. توگویی که همه خوابی بوده که پیوسته به خوابی گردیده و این خواب نیز، به بی مفهومی، نامی از خواب نیافته باشد.

اطلاق واژه «تنهایی» به تنها یی در جزیزه بودن و دست نارسی به آبهای حیات بخش زندگی- زندگی را از مفهوم راستینش برپیوند های باهمی، بی مفهوم نموده، آدمی را به شک میاندازد که آیا هستی، اصالتی عینی؛ یا دیدگاهی از توهم بوده که مایه اندر ساختن به توهمی گردیده است؟ پس با این وجه، آیا چون جزیره، در میان یی از آب و نا آشنا با آب زیست، یا شکاکانه به سان «دکارت» «اندیشه هستی» نموده و به زندگی نگاهی شک آلود افگند و بار زندگی بر زمین گذاشت و از زندگی، یکبارگی آن سوتر گذشت؟ همین گونه، اگر یکی از دیگری و همه متجزا از یکدیگر بزییند، رمز زندگی در آزمونگاه حیات از دید درستش  چگونه به نظر خواهد آمد؟!

زندگی واقعیتی است که در طلیعه آن، از سپیده دمان تا غروب حیات، ارزشهای نقش جاویدانه یی می یابند. لوحه رنگین زمان را، بی همراهی یکدیگر، نمی توان دید.

اگر انسان تنهاست، پس مفهوم زندگی را در چی می‎توان یافت؟ این حجاب تیره بی باوری است که تنهایی را در توهم مسجل نموده، حقیقت با آن مخدوش می گردد. انسانها، ناگزیر از همیاری با انسانها، هستند. همین که دوعاشیه بد خواهی و خود خواهی، از زاویه دید به دور افتید، هرکسی ارزش خویشتن را در وجود دیگری یافته، همگام با ارزشمندی ها می شود. باید پرده های ظلمانی را به یکسوزد که زیبایی ها  زیبنده زندگی است؛ و اگر نه، تیره گاه زمان، آدمی را به منجلاب بدبینی می کشد. مگر نشنیده ایم که گفته اند: «جهان سخت گیرد بر مردمان سخت کوش.»

انسان، تا وقتی که تنها می زیید، تنهاست؛ اما فرصتی که از پشت پرده های ضخیم دیواره های خودی  دیده فراتر افگند، همنوردانی را به نگرش خواهد گرفت که در وادیی زمان، با پای تفاهم، راه ناهمگونی برند. از همین جاست که آدم به یاد مغاره «افلاطونی» میافتد که زنجیرییانی دست و پا بسته با دیدن سایه هایی از پشت روشنایی، سایه ها را حقیقت می نگاشتند. رهیدن از آنجا، رسیدن به روشنایی است. روشنی را در حقیت می توان دید. پینوردی به سوی حقیقت  انسان‎را به یاری و همیاری می رساند. افسانه تنهایی به گونه یی توجیه می شود که «حافظ» با کلام شیوای خویش می گوید: «تو خود حجاب خودی… از میان برخیز.» شاید حافظه بگوید که بارهایی از پوسته تن، که حجاب پیوستن به محبوب گردیده است، راه وصلت میسر می‎گردد؛ لیکن ما از واژه «خود»، واژه «خود خواهی» را افاده می کنیم، که بدین وجه، دیگر پذیری منتفی شده، تنهایی رخساره می پردازد.

آنهایی که جز خود، دیگران را درنیابند، هرچندی که میان مردم باشند، اما بازهم، در حقیقت تنهای تنها می‎زییند.

استاد ادبیار زرینگر

ممکن است شما دوست داشته باشید