روزنامه ملی انیس

جلوه گاه اشتیاق مولوی

بایزید، به بصره به خدمت درویش رفت. درویش از بایزید پرسید:

  • بایزیدا، شتابان کجا می روی؟
  • گفت به مکه به زیارت خانه خدا می روم.
  • گفت با تو زاد و پول و غذا برای رفع نیاز در راه چیست؟
  • گفت فقط دوصد درم دارم.
  • گفت برخیز و هفت بار، گردمن طواف کن و آن سیم را به من ده!

بایزد برفور از جابر خاست و کیسه سیم بگشاد وبوسه داد و پیش او گذاشت.

درویش گفت، آن خانه، خانه خداست و این دل من هم خانه خدا؛ اما بدان خدایی که خداوند آن خانه است، و خداوند این خانه که تا آن خانه بنا کرده اند، در آن خانه درنیامده است، و از آن روز که این خانه را بنا کرده، از این خانه خالی نشده است. و خانه راستین، خانه کعبه دل است. سعی کنید دلی را نیازارید.»

سکوت وحشتناک و دلهره آوری فضای خانقاه را فراگرفته بود. بهاء الدین سلطان ولد و دوستانش به این منظره بزرگ روحانی چشم دوختند. در خاموشی خانقاه آنها همه ساکت و خیره ماندند. شمس نیم نگاهی به بهأالدین ولد کرد. لبخندی زد و به سخنانش ادامه داد.

کیست در این خانقاه که صدای او را به گوش دل، در کعبه دل شنیده باشد؟ … از پس آستانه خانقاه کهن سال صدای گریه در فضا پراگنده شد.

بهاء الدین ولد و دوستانش بی اختیار می گریستند. شمس، طوفانی شد. با صدایی که کالبد خانقاهیان را به لرزه در آورد گفت:

هرکه را دوست دارم جفاپیش آرم! اگر آن را قبول کرد، من از آن او باشم! آری مرا قاعده این است که هرکه را دوست دارم، از آغاز با او قهرکنم…

صدای آسمانی شمس در سکوت خانقاه خاموش شد. آنها که غرق شنیدن کلمات معجزه آسای او شده بودند، مجذوب و سرمست به پای خاستند. جرأت آن که کلمه یی برلب آورند نداشتند و یک یک خانقاه را ترک کردند. یکی از آنها وقتی به نزدیک درخروجی رسید به بهاء الدین ولد گفت: شمس شما را طلبیده است.

بهاء الدین ولد به اندرون خانقاه رفت. دست شمس را بوسید. زانوزد و سر، روی قدمش گذاشت و گفت:

خداوندگارا، کلام توبه اندازه یی دلنشین و نافذ است که نمی توانم آنرا تعبیر کنم. شاید کلامت شایسته آن است که به سوی آستانه خداوندی بالا رود.

آهنگ لطیف و پرجلال تو، صدای آسمان نیلگون،صدای عشق و حقیقت است، و همین صداست که پدرم، مولانا را مجذوب خود ساخته است. او را می شنویم که گفته است:

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه صُبوح را ترجمه شبانه کــــــــن

ای پدر نشاط نو، بررگ جان ما بــــرو

جام خلک نمای شو، و زودوجهان کرانه کن

ای خردم شکارتو، تیرزدن کار تـــــو

شست دلم بدست کن، جان مرانشانه کن

ای که زلعب اختران مات و پیاده گشته یی

اسب گزین، فرو ز رُخ جانب شده  روانه کن

خیز کلاه کژبنه و زهمه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده، زلف نشانه کن
او، مدتی است که نا آرام و بی قرار توشده است. در برروی خود بسته و هیچکس را نمی پذیرد. او می خواهد یکبار دیگر از نزدیک، آهنگ سرمست کننده و سحر آمیز جملات موزون و قصارت را بنشود و چهره ملکوتی ات را ببیند…

بهاء الدین ولد اندکی مکث کرد و به چهره شمس دیده دوخت. مشاهده کرد که قطرات اشک از گوشه دیدگانش سرازیر شده است. آنگاه، مقداری پول نقره و زر از کیسه بدر آورده به پیشگاه شمس تقدیم کرد. سپس، نامه یی را از مولانا که همراه با سه پارچه شعر بود، به وی سپرد. (۵۵)

شمس، همین که نقدینه را دید، خیلی شگفتنی زده، سردر گریبان تفکر، فروبرد و تبسمی برلب آورد و آنگاه ندا در داد، که شیخ ما حضرت مولانا«چگونه می خواهد ما را بدین طلا بفریبد؟» یک نگاه و یک اشارت و صدای او همه چیز است. چون خواست او را می خواهم، پس تنها خواهش او کافی بود.

سپس، همگی به پاخاسته آهنگ رحیل نمودند و راهیی کوی دوست
گردیدند.

«شمس» سواره برخنگی بود و «سلطان ولد» پیاده در رکاب وی می رفت و دیگران از پی آنها، راه می بریدند. گولپینار لی می نویسد: «ولد، نه از ضرورت بل از سرصدق و جان، در رکاب او پویان شد. شاه (شمس) بدو گفت:

تو نیز برفلان خنگ خوشرفتار برنشین. ولد پاسخ داد که ای شاه شاهان چگونه می توان با تو برابری کرد؟ چگونه ممکن است که هم شاه برنشیند و هم بنده سواره باشد؟ تو معشوقی و من عاشق، توخواجه یی و من بنده، توجانی و حیات من از توست. برمن فرض است که پیاده در رکابت راه سپرم و از فرق خود قدم سازم.»

راهها، یکی پشت دیگری، از هم بریده شدند. کاروانیان، در روشنیی خواست اندیشه شمس، روبه مطلوب نمودند. قونیه با نماهایی از شور «جلال الدین محمد» جلوه های نوینی پذیرفت.

بانزدیک شدن کاروان به قونیه، «سلطان ولد بشار تگری نزد مولانا فرستاد.«جلال الدین محمد»، بادریافت این پیام، فرجی، ردا و دستار به بشارتگر بخشید. صوفیان و اشراف  اخوان و فتیان وبستگان مولانا همراه خود او به پیشواز «شمس» رفتند. شمس هشتم ماه مه ۱۲۴۷ م محرم ۶۴۵ هـ وارد قونیه شد. چون چشمش به مولانا افتاد، از اسب به زیر آمد. آنگاه همدیگر را در آغوش گرفتند و سجده شکر به جا آوردند. (در هرحال)، اگر (آنها) به صورت دوتن بودند، (لیک) در معنا یک جان داشتند(۵۶).

مولانا، هنگام نیوشیدن آوای شمس به قونیه، یکبار گی این غزل را گوشنواز کرد:

آب زنید راه را، هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نور بخش او، نور نثار می رسد

چاک شده است آسمان، غلغله یی است در جهان

عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد

غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد

تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم، پس شه زشکار می رسد

خلوتیان آسمانی تا چه شراب می خورند!

روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما

زانکه زگفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

«وقتی مولانا در اولین ملاقات او را در آغوش کشید، احساس کرد که جانش از جان او جدایی ندارد. مولانا باز به شور و حال آمد و باز به میان مریدان بازگشت.

یاران به شکرانه قدم شمس دعوتها کردند و ضیافتها دادند. سماعها برپاشد و هیچیک از آنها به یاد خورد و خواب نمیفتاد. با این حال نه سماع و رباب فراموش می شد، نه صحبت قوالان و یاران که شور و ذوق آنها، مولانا را به طرب می آورد و به نظم و انشاد غزلهای پرشور می انگیخت. دراین مجالس سلطان ولد هم مثل مولانا نسبت به شمس عشق و علاقه روحانی نشان می داد. شمس نیز در گفت و شنود با مولانا از خاطره سفری که همراه او از شام به روم آمده بود. سخنهای تحسین آمیز می راند.

ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید