روزنامه ملی انیس

جلوه گاه اشتیاق مولوی

بخش نهم

«آن سرخ قبایی» را که پیرار» و «پار» در وجود شمس دیده بود، این بار در خرقه زنگاری این زرکوب عامی در تجلی می دید. عشق به شمس، که عشق به «الله»، عشق به انسان و عشق به «کل کاینات» بود، این بار در وجود صلاح الدین قونوی دوباره برایش مجال تجلی یافته بود. صلاح الدین فریدون تجسم باز گشت شمس به قونیه بود- باز گشت آن گمشده عزیزی که سالها بود هیچ کس از او نشان نمی‎داد. این صلاح الدین اُمی و «از قال بی‎نصیب» سراپای وجودش همه حال بود و این را مولانا بار ها در یافته بود. از سید محقق هم چیزی در این باب شنیده بود و علاقه یی را هم که شمس تبریزی در طی خلوت با او، در حق وی پیدا کرده بود، مولانا نشانه یی از توجه خاص مرد تبریزی به همین «حال» آکنده از شور و ذوق این پیرمرد قونیه می دید.(۶۶)»

صلاح الدین فریدون، این زرکوب اُمی، که جزجاذبه یی از عشق- چیز دیگری در دل نداشت، روستازاده یی بیش نبود. به قولی از (افلاکی»، او در «ده کامله» کنار دریاچه یی به دنیا آمد. پدرش مردی ماهیگیر بود؛ اما خودش بدین رشته  تعلق خاطر نشان نمی داد. از همان بود که به قونیه آمد و زراندیشانه، زرگری آموخت، در این روند، به گونه یی آموزش یافت، که گویی از سربرآورده ترین اساتید زرکوبان در قونیه است. همان بود که صلاح الدین زرکوب نام گرفت. با همین زرینه کاری ها، به مرواریده ها می نگریست. ارزشها را به نگرش می گرفت و فرزانگان را به ستایش می‎نشست. بابریدن از ظواهر، دل در ژرفای حقایق می سپرد. دایمی با پاکیزه دلان رو یا روی می شد و پاکیزگی ها را به ستایش می‏نشست. در همین دید و وادید و نگرشهای پالوده انسانی بود که همامیز با «برهان الدین محقق» شد. به گفته«فرانکلین دین لوئیس»: «سید برهان الدین یاران را سفارش می کرد  با روزه داشتن راه را برهوای نفس ببندند؛ زیرا سالک را در راه رسیدن به مقصود و وصال حق هیچ مرکبی تیز روتر از روزه نیست. هنگامی که «برهان الدین» به قیصریه رفت، صلاح الدین به‎روستای خود باز گردید. زن گرفت و پسری یافت. چند سال بعد، زمانی بین در گذشت برهان الدین، در سال ۶۳۸ و ورودشمس  در۶۴۲، صلاح الدین به قونیه آمد و در «مسجدبوالفضل (به نماز) جمعه حاضر شد و آن روز حضرت مولانا تذکیر می فرمود» و از برهان الدین معانی بی حدنقل می کرد. صلاح الدین سوی مولانا دوید و پایش را بوسه داد. پس از این یار وفادار هم شدند، به حدی که از قرار معلوم، وقتی «شمس» به قونیه آمد، مولانا او را به خانه صلاح الدین که باغی هم در قونیه داشت، آورد و در آ«جا با هم به صحبت نشستند. (۶۷)»

درورای این نکته نظرها، که «افلاکی» روایت می کند، «سپهسالار» با پشتوانه از گفته های «سلطان ولد»، بازار زرکوبان را در نظر می آورد که از صدای موزون تق تق پتک و چکش وسندان دکان صلاح الدین زرکوب، هنگامه یی از سماع برپامی شود و با این شور معنوی، روح صلاح الدین، همامیز با جان جلال‎الدین می گردد.

در هر حال، «صلاح الدین زرکوب»، برای «مولانا جلال الدین محمد بلخی»، به تجسمی از جلوه ناپیدای «شمس الدین محمد تبریزی» بدل گردیده بود، که وی، آن گمشده مُروارید معرفت را، در نگاههای او به جستجو می گرفت.

آن دوری و این نگرش، مولانا را به وادیی های دیگری برد، که هرگز چنین گشت و گذاری  برذهنش راه نمی یافت. همان گونه یی که سربر سماع می سپرد، زمام دل بردریای شعر نهاد.

شعر می گفت؛ غزالانه غزل می سرود و عاشقانه، پی نور د راه «صلاح الدین زرکوب» بود. با تقلید از گفته های «زرکوب»، «قفل» را «قلف» می گفت و «مبتلا» را «مفتلا» تلفظ می کرد. او، همچون شمس، زیبایی را در نگاه و آرامش را در تفکر «صلاح الدین» به جستجو می گرفت.

«صلاح الدین قونوی»، تسلای خاطری گردیده بود، که مولانا با نگرش بررُخساره او خویشتن را فارغ از تمامی دغدغه ها می دید. از همان بود که بادست یازیدن بر دامان شعر، شور دلش را فرو می نشاند. شمس را با تمامی وجوه احساس و اندیشه اش، رو در روی خویش می نگریست و بازبان تغزل، سرصحبت را با وی باز می نمود. همین جاست که دیوان کبیر یا کلیات شمس جان می گیرد و با جان جان شعر، «آتش در سوختگان عالم» می زند.

شور و عشق و سماع، جانمایه هایی از احساس صوفیانه یی است، که با تبلور در وجود «برهان‎الدین»، «مولانا» خویشتن را در آرامش نوباره‎یی می یابد.

«صلاح الدین زرکوب»، همان گونه که در زندگی با سماع می زیست، توصیه کرد که پس از مرگ، جسدش را نیز، تا در گور، باسازو آواز و سماع به استقبال بگیرند. در مناقب العارفین آمده است  که:«هشت جوق گویندگان در پیش جنازه می رفتند- و جنازه شیخ را اصحاب کرام برگرفته بودند و حضرت خداوندگار تاتربت حضرت بها ولد چرخ زنان و سماع کنان می رفت.» مرگ صلاح الدین، ضربتی بود که یکبار دیگر، غیبت دایمی «شمس» را برای مولانا از نو تازه گردانید. او، دوستی را از دست داده بود و حالیا، دوست دیگری نیز، از دستش برفت. ده سال همزبانی با «زرکوب قونوی»  در ده ثانیه فرارسیدن مرگ او، زندگی خداوندگار را دگرگونه ساخت. از همه دوری گزید و با استغراق در نهادنینه های دل-دل به شور جان سپردودمساز با شعر شد. شعر تسلای خاطروی گردید و در هر مصراعی که به سرایش می گرفت، تجلایی از رُخساره شمس را در نظر می آورد. پس، از همان بود که این مرثیه را در نبود «صلاح الدین زرکوب» سرود:

ای زهجرانت زمین و آسمانه بگریسته
دل میان خون نشسته، عقل و جان بگریسته
چون به عالم نیست یک کس مرمکانت را عوض
در عزای تومکان ولامکان بگریسته
جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده
انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته
اندرین ماتم دریغا تاب گفتارم نماند
تا مثالی وانمایی، که آنچنان بگریسته
چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست
لاجرم دولت براهل امتحان بگریسته
در حقیقت صدجهان بودی، نبودی یک کسی
دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته
چون زدیده دور گشتی، رفت دیده در پیت
جان پی دیده بمانده، خون چکان بگریسته
غیرت تو گرنبودی، اشکها باریدمی
همچنین، خون چکان، دل در نهان بگریسته
مشکها باید، چه جای اشکها در هجرتو؟
هرنفس خونا به گشته، هر زمان بگریسته
ای دریغا، ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ
برچنان چشم عیان، چشم گمان بگریسته
شه صلاح الدین! برفتی ای همام گرم رو
از کمان جستی چوتیرو آن کمان بگریسته
بر صلاح الدین چه داند هرکسی بگریستن
هم کسی باید که داند برکسان بگریسته
غیبت شمس، مرگ صلاح الدین واندوه بی همزبانی، ضرهایی را می ماندند که گویی  جان حاحبدل را، از خانه دل برکنده باشد. او  با افسرده دلی، دایم رو به آسمان می نمود ونگاههای تیز بینش را برکهکشان ها می سپرد. شب هنگام روشنان فلکی را به نگرش می‎گرفت و روزها، به تجلای خورشید خیره می شد.                                

ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید