روزنامه ملی انیس

تماشای دل

استاد ادبیار زرینگر

 بخش اول

در طلبش دل تپید دیر و حرم آفرید
ما به تمنای او، او به تماشای ماست
من، در زمان، از زندگی درد می کشم. آیا انسان، بی درد هم می تواند زندگی کند؟

دردی که مایه سازندگی می شود، آدمی را هدفمندانه، به ماهیت زندگی می رساند. حافظ، وقتی که با هنگامه عشق، آوای ملکوتی درداد، ندای درد اندود شعر هایش، آن سوتر از فرازه آسمانها، فرشته ها را نیز به رقص در آورد. بیدل، با همه دردی که در دل داشت، از هرچه نا بایسته ها بود، دل برگرفت و جان در وادیی محبت سپرد. سنایی، با پشت پا زدن برسریری، سربر بلندهای دور و دست نیافتنیی سود، که دور از دید و اندیشه دیگران است. مولوی، در یک نگاه، با سوزجان بر روشنیی روان رسید و پس از سالیانی، محمد اقبال نیز، رُخساره برافروخت وقامتی برافراخت، که «با آتشی که هرگز نمیرد در دل او»، پی نورد راهی شد، که آنها از پیش هموارش نموده بودند. می گوید:

گریه ما بی اثر، ناله ما نارساست
حاصل این سوز و ساز، یک دل خونین نواست
در طلبش دل تپید، دیرو حرم آفرید
ما به تمنای او، او به تماشای ماست
پردگیان بی حجاب، من به خودی در شدم
عشق غیورم نگر، میل تماشا کراست
مطرب میخانه دوش، نکته دلکش سرود
باده چشیدن خطاست، باده کشیدن رواست
زندگیی رهروان، در تک و تاز است وبس
قافله موج را جاده و منزل کجاست
شعله درگیر زد، درخس وخاشاک من
مرشد رومی که گفت: منزل ما کبریاست»
چه بسا که اقبال، با استفاده از واژه «مُرشد رومی» دیده بر مشعله دیگری می دوزد که «مولانا جلال الدین محمد بلخی»، با شعاع والای اندیشه عارفانه خویش، رو در روی او برافروخته است، تا در پرتو آن، راه خود را به سوی مقصود در یافته باشد.

بیشتر از همه، کاردانیی او، بسته به راهیابیی است که، اقتدا به «جلال الدین محمدبلخی» می کند، «همان گونه یی که مولانا نیز، به«سنایی» و «عطار» اقتدا می کرد. پس معلوم می شود، در سرودن شعری که از «پیام مشرق» به خوانش گرفته ایم، اقبال بر این شعر مولانا در کلیات شمس تبریزی نظر داشته است:

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
ما به چمن می رویم، عزم تماشا کراست
نوبت خانه گذشت، نوبت بُستان رسید
صبح سعادت دمید، وقت وصال ولقاست
ای شه صاحب قران، خیز زخواب گران
مرکب دولت بران، نوبت وصل آن ماست
طبل وفا کوفتند، راه سما روفتند
عیش شما نقد شد، نسیه فردا کجاست
اقبال، آدمی است چند بُعدی، که در شعر، روبه سوی عرفان نموده و از دیدگاه تفکر، نظربه تربیت می کند؛ تا جوهر انسانی، باپالایش معنا به تجلی در آمده باشد. همان قدری که در ملایمت بر روابط انسانها نظر می دوزد؛ «نیچه» وار به خود یابی و خود سازی آدمها نیز، ارج زیادی می نهد، چه بسا شگفتنی برانگیز و جالب است که «دکتور سید محمد اکرم» از این سوی حجاب تفکر، او را، از ورای دید عالمانه اش، برگستره شعرو عرفان، هنرمندنیز میداند.

چون شعرهای «محمداقبال» به سان تغزلات مروارید گونه «مولوی» بلورینه وصیقلی است، از آن رو، به وی لقب هنرمند می دهد.

«هنرمند، آفریننده مبتکری است که در جهان اندیشه خود، صدها قالب تخیلی را می آفریندو به گفته «اقبال» با مراقبت ویژه یی، با خون جگر آنها را پرورش می دهد و با جامه حرف و صوت، بارنگ وسنگ ملبس نموده، به مردم پیشکش می کند.

وظیفه هنرمند آن است، که روح زندگی را مجسم کرده، به صورت تصویر روشنی که دارای جنبه حسن و زیبایی باشد، به معرض دید مردم بگذارد (۱):

سینه شاعر تجلی زار حسن
خیزد از سینه او انوار حسن
از نگاهش خوب گردد خوبتر
فطرت از افسون او محبوبتر
سوز او اندر دل پروانه ها
عشق را رنگین از وافسانه ها
بحر و بر پوشیده در آب وگلش
صدجهان تازه مضمر در دلش
حضر در ظلمات او آب حیات
زنده تر از آب چشمش کاینات
کاروانها از درایش گامزن
درپی آوان نایش گامزن
هنر شاعری اقبال، در بازیابیی حقیتی نهفته است، که چه بسا کسانی که از آن دور افتاده اند. برای پیدایی این اصل می بایستی از مرز دایره زندگی که در واقعیت خود یابی و نگاه بر ژرفای هستی است، پابرقاعده وسیعی گذاشت که همدستان همگی، با همدیگر خویش همامیزند، از نظر اقبال با رجوع به همین نکته است که وسعتگاهها به نگرش می آیند و در آخر کار، همه چون پیکره های یک جوهر، هیچگاهی خویشتن را جدا از همدیگر خویش نمی پندارند.

«چو عضوی به درد آورد روز گار
دگر عضو ها را نماند قرار»
«غرض از شاعری، مانند همه هنرها، این است که زندگی انسان را پرمایه و زیبا سازد…» و هر شاعری که واجداین اصل بوده و در انجام کار از پابیفتد، مثل آن است که مسئولیت سترگش را از نظر دور داشته است. او، در هنر شاعری می خواهد، که خوانندگان شعرهایش را در تقلای زندگی و مشمکش حیات کمک نماید.

برای انجام چنین منظوری است که نغمه حیات و سرود زندگی می سراید. وی جایی که سخن از هنر به میان آید، می گوید: «ای همنفسان! ذوق هنر پسندیده و مطلوب است، ولی هنری که ما را به حقایق اشیا رهبری نکند، چه اثری بر آن بار خواهد بود؟

منظور از هنر، اکتساب حرارت ابدی است و اگرنه، این شراره، دریک آن چه فایده دارد؟! آدمها، نمی توانند بدون معجزه به پاخیزند، از هنری که خاصیت عصای موسی در آن نباشد، چه ساخته است… مقصود از علم کشف حقیقت بوده و غرض از هنر، مجبور ساختن و مجسم کردن حقیقت است.(۲)»

این هنرمند متفکر که روبه شهر یاریی شعر می کند، درد می مواجه باهنگامهَ «مولانای بلخی» می گردد که دل در خانه جانش چون مرغی سبکبال به پرواز می آید.

ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید