روزنامه ملی انیس

تماشای دل

استاد ادبیار زرینگر

بخش دوم

از همین است که پابرجا، در دام عشق ناشناخته یی میافتد و از هرچه ما جرای بی پای زندگی است، یکبارگی دل می کند؛ آنگاه این شعله های سرکش شعر مولاناست:

حاصل عمرم، سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
که با جرقه یی از کلام زبانه کشیده، خانه جانش را می سوزاند؛ و بعد لهیب گرمی بخش آن، مایه تکاپوی جاویدانه اش می گردد و سرگذشت دیرینه خویش را در روند زندگی، با فطرتی که همپای او در گذزگاه زمان است، بدین گونه بیان می کند:

هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم
ولیکن سرگذشتم این دو حرف است
تراشیدم، پرستیدم، شکستم
با همین شوریده حالی است، که زمام دل از دست نهاده، دایمی راه طلب می پوید. با سعدی، امیر‎خسرو عرفی، نظامی و جامی هم آشنا می شود؛ اما پس از «مولوی»، «عراقی» را نیز به همراهی گزیده می گوید:

فنا را باده هرجام کردند
چه بی دردانه او را عام کردند
تماشاگاه مرگ ناگهان را
جهان ماه و انجم نام کردند
اگریک ذره اش خوی رم آموخت
به افسون نگاهش رام کردند
فرا رازما چه می جویی که ما را
اسیر گردش ایام کردند
خودی در سینه چاکی نگهدار
از این کوکب چراغ شام کردند
***

گناه عشق ومستی عام کردند
دلیل پختگان را خام کردند
به آهنگ حجازی می سرایم
نخستین باده کاندر جام کردند
پویش فکری و احاطه معنوی او، در شعر و ادبیات دری، به مثابه آن است که گویی، مردی از فرازه های «بلخ»، تا دروازه های «غزنه»، راهی به سوی «هری» کشوده و آن سوتر، سراز «فراهان، بدر کرده باشد. به هر حال، باید این نکته را وابسته به زبان سچه و کلام پالوده دری انگاشت، که هرسخنوری، به ویژ اقبال، همچون دیگران، خطر مرزها را با پای سخن در هم شکسته، وصلت بخش دل های جوینده، در تمامی گوشه های گیتی گردیده گردیده اند. پس آن سروده اقبال که بهره ور از این شعر «عراقی» است، هیچگاهی شگفتنی برانگیز نخواهد بود:

نخستین باده کاندر جام کردند
زچشم مست ساقی وام کردند
چوبا خود یافتند اهل طرب را
شراب بی خودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام کردند
زبهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
به هم کردند و عشقش نام کردند
سرزلف بتان آرام نگرفت
زبس دل ها که بی آرام کردند
چوهر حسن درمیدان فگندند
به یک جولان دو عالم رام کردند
زبهر نقل مستان از لب و چشم
مهیا پسته و بادام کردند
از آن لب، که از دُرصد آفرین است
نصیب بی دلان دشنام کردند
به مجلس نیک وبد را جای دادند
به جامی، کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن باجان بگفتند
به دل، زابرو دوصد پیغام کردند
مجال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تابدست آرند هردم
سرزلفین خود را دام کردند

نهان با محرمی رازی بگفتند
جهانی را از ان اعلام کردند
چوخود کردند راز خویشتن فالش
عراقی را چرا بدنام کردند
اقبال، در مجموعه «اسرار خودی» با ارادت به مقام والای «جامی» شعری از او را نیز تضمین نموده است که می گوید:

کشته اندازملا جامیم
نظم و نثر او علاج خامیم
مشعر لبریز معافی گفته است
در ثنای خواجه گوهر سفته است
نسخه کونین را دیپاچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست
او که با رایحه غرب اندیشه اش را از فلسفه نیز جلایی بخشیده است، در روشنگری عرفان، یکبارگی پا از درمنطق هم بدر کرده، در همرویی «جامی» یا «مولانا» چنین ندا در می دهد:

مرا از منطق آید بوی خامی
دلیل او دلیل نا تمامی
به رویم بسته درها را گشادند
دوبیت از پیر رومی یازجامی
بازشناسی شخصیت ممتاز محمد اقبال لاهوری که انسان را درسینه روزگاران بی هیچ افتراق و وجه تمایزی، پیکره یی از جوهره جان و دل می بینند، در لای ارزش های دیرینه سال عرفان خراسان، هند و دنیای گسترده اسلام میسر می گردد.

برای درک آثار و افکار او، باید دری به سوی اندیشه ناکرانمند او گشود و رمزی از رموزآن لمحه و دقیقه ابدی را که براوگذشت، دریافت، که فقطه زندگی وی همان است- همان لمحه ولحظه یی که در گورتن خویش زنده شد و نمونه یی از قیامت را در تابوت تن خویش دید و بی نگاهی خود را به تماشانشست،» یا به سخنی دیگر، دوباره در همین جهان متولد گردید… این همان واقعه یی است که آدمی را خورشید شکار می کند؛ زمانی در شمار تلامیز الرحمن می آوردش و زبانش را مفتاح گنجهای عرش می سازد و گاهی هم، برسرداری، سرفرازش می کند که «تبارک احسن الخالقین» و به خدای خود پناهم که در این مشت خاک آدم نامی، چه دمیده است(۳)». اندیشه عارفانه اقبال که چون مولانا، «پای استد لالیان را چوبین»، میداند، از چشمه ساردل اب می خورد، که درخت پربارعشق ریشه در همان جا تازه می کند:

در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت
از عشق هویدا شد این نکته که من هستم
از دیدگاه فلسفی، شهود عقل، پایگاه اندیشه علمی است، که ارزش ها را با همین مقیاس به سنجش می آورند. «دکارت» نیز، با همین دست آویز به «شهود عقلی» می چسبد و بابریدن از ادراک حسی، معلوم واقعی را در عقل می جوید که بدیهی به نظر آید. اما با نقد از این نظر، اقبال رو به اقیانوس بی کرانه عشق می کند و از چشم اندازی «خودی»، نگاهی به جهان می دوزد. او، از واژه (خودی)، معنیی احساس، شخصت، یا تعین ذات را گرفته که به شیوه های گونه گونی در بیشترین بخشهایی از آثارش نظر گیر میافتد. درنامه یی عنوانی پروفیسور «نیکلسون» درباره خودی می نویسد: «… هدف اخلاقی و دینی سرکوب کردن خودی نیست، بلکه اثبات خودی است. این منظور وقتی میسر می شود، که بشر تا آن جایی که امکان دارد، شخصیت خود را یکتا و منحصر به فرد نماید. حضرت پیامبر اکرم«ص» فرموده است: «در خود اوصاف الهی را بیابید.» بنابر این انسان بانشابه وتقرب با یکتاترین ذات «خداوند ج» خودش نیز، یکتا می گردد.

«حیات چیست؟ انفرادی است که شکل عالی آن خودی می باشد، و انسان، پس از کسب آن است که فرد کامل و قایم با لذات می شود، ولی او هنوزفرد کامل نگردیده است.

انسان، هر قدری که از خدا دور می گردد، به همان اندازه از اصالت فردی اش کاسته می شود. و هرکسی که فاصله اش نسبت به مقام الهی کمتر است، به همان حد ناکامل ترین بشر است…

خودی تمامی موانع و سختی ها را زد وده، مایه اختیار می گردد. خودی تا حدی مختار است و تا اندازه یی هم مجبور. پس عنان اختیار وقتی بدستش می آید که او با بزرگترین ذات (خدا) که مختار مطلق است می رسد. کوشش برای بدست آوردن اختیار، زندگی نام دارد(۴)»:

پیکر هستی ز اثار خودی است
هرچه می بینی ز اسرار خودی است
خویشتن را چون خودی بیدار کرد
آشکارا عالم پندارکرد
صدجهان پوشیده اند رذات او
غیر او پیداست از اثبات او
در جهان تخم خصومت کاشته است
خویشتن را غیر خود پنداشته است
سازد او خود پیکر اغیار را
تا فزاید لذت پیکار را
می کشد از قوت بازوی خویش
تا شود آگاه از نیروی خویش
بهریک گل خون صدگلشن کشد
از پی یک نغمه صد شیون کشد
یک فلک را صد هلال آورده است
بهر غرفی صد مقال آورده است
غذر این اسراف و این سنگین دلی
خلق و تکمیل جمال معنوی
از دیدگاه اقبال، خودی انگیختن به درون و فراغت کامل از پدیده های بیرونی نیست، که هرکسی مستغرق در لای اندیشه یی از هرچه که در جهان و وابسته به ارزشهای زندگی در بیرون از دنیای وجود است، یکسره غافل بماند. او آدمی را با استغراق در جهان خودی، به نقطه یی ازواج می یابد، که بربال عشق، حقایق را با اراده یی دل به میان می کشد. اقبال، این خودی را، نوعی انقلاب می داند که عامل زندگی و قوام پایداری است. خودی جوهر نور است و جلوه ادراک آدمی:

توخودی از بی خودی شناختی
خویش را اندرگمان انداختی
به نظر اقبال، احساس «خودی»، تفکری را در انسان می پروراند، که مایه قدرت تحلیل او می شود؛ متنها هر تحلیلی لباس ناصی دارد؛ مثل دوستی، شفقت، فضیلت، دانایی، محبت، معرفت و…

وجود این گونه فضیلت ها، روحیه یی به آدمی می بخشد که به «من» آگاه «خدا» آگاه تغییر می گردد. همین روحیه است که عامل تشخص و امتیاز سخن از اقبال و اندیشه عارفانه او، به مانسته آن است که از کمرگاه کوهی، برچکاد دست نیافتنیی دیده بدوزیم.

این فیلسوف شاعر، که با شعرهای «جلال الدین محمد بلخی» پابه روشنی گذاشته است، روشنگر راه دلشدگانی می گردد که پاکبازانه، جان در گرو عرفان نهاده اند.

یادداشتها:

دکتور سید محمد اکرم، اقبال دراه مولوی، ص ۷

اندیشه های اقبال لاهوری، نوشته غلام رضا سعیدی، به کوشش و مقدمه سید هادی خروشاهی، ص۶۰

کلیات اشعار فارسی اقبال لاهوری، با مقدمه احمد سروش، ص۳، از مقدمه کتاب

دکتور سید محمد اکرم، اقبال در راه مولوی، ص ۱۸۶

محمد بقایی (ماکان، اقبال با چهارده روایت، ص ۲۰۶

ممکن است شما دوست داشته باشید