روزنامه ملی انیس

تجربه کانکور

سال ۱۳۹۷ سالی که برای مرحله جدید زندگی ما آمادگی گرفتیم و صبح آن روز را با یک انرژی که تا به حال برای ما نا آشنا بود بیدار شدیم بهترین لباس مانرا به تن کردیم و به راه افتادیم طرف صنف آمادگی کانکور. اسم کانکوری ها به ما ابلاغ شد . پیش از ان هم همین اسم ها را شنیده بودیم اما ما چیزی دیگر برای کانکور در سر داشتیم . آهسته آهسته اما با اضطراب و احساس جدید وارد صنف شدیم . صنف ما در تهکو بود جای تاریک که همیشه با چراغ های بزرگ روشن بود . زمانی که داخل شدیم نامها و عکس هایی از شاگردان ممتاز کانکور را در دیوار های صنف چاپ کرده بودند . ما طرف انها نگاه میکردیم و با خود میگفتیم که روزی خواهد رسید که نام های ما هم روی این دیوار ها هک شود با همین انگیزه وارد صنف شدیم .

ما بی صبرانه منتظر استاد خود بودیم زمانیکه استاد وارد شد یک احساس عجیب که هم خوشی بود و هم ترس در وجود ما بیدار شد استاد شروع کرد به حرف زدن و ما انگار همه دنیا را کنار گذاشیم وفقط حرف های اورامیشنیدیم . جمله های که هر کلمه آڼ یک دنیا برای ما ارزش داشت .

چند ماه بعد مکتب های ما شروع شد پایان دوره متعلمی بود سال اخیر را با تمام اشتیاق و شوخی های شاگردانه خود سپری کردیم صبح وقت بر می خاستیم و به طرف مکتب میرفتیم بعداٌ از آنجا با همان بکس های بزرگ و سنگین که پر از کتاب و قلم و کتابچه های کانکور بود روانه میشدیم به طرف صنف کانکور در مسیر راه ما یک دوکان خوراکه فروشی بود که ما از آنجا برگر میخریدیم  . آّه !!! آڼ برگر را زمانی میل میکردیم از شدت گرسنگی فکر میکردیم که غذا های هوتل پنج ستاره را صرف میکنیم . آهسته آهسته تمام سرکها و کوچه ها از دختران چادر سفید پر میشد . نمیدانم چرا بعضی وقتها احساس میکردم که آفتاب لباس سیاه مکتبم را خواهد سوختاند .

وارد صنف میشدیم و بازهم استاد با همان شور و اشتیاق همیشه، به درس دادن شروع می کرد هیچوقت خسته نمی شد و بعضی وقت که ما احساس خستگی از درس میکردیم با حرفهای خود ما را انگیزه دوباره میداد . برای ما استاد قهرمان بود و برای حرف زدن  با او آماده بودیم هر کاری را انجام دهیم خوب بعد از ده ساعت به خانه بر میگشتیم زمانیکه خانه میرسیدیم آن وقت تازه درک میکردیم که چقدرخسته شدیم . از شدت خستگی خواب ما میبرد . زمانیکه تازه خواب ما برده بود یک صدا میامد برخیز که شام است .

در هرهفته روزهای جمعه امتحان داشتیم در اوایل من بسیار آمادگی میگرفتم به امید اینکه بلند ترین نمره صنف را اخذ کنم و روزی شود که استاد در جلو تمام شاگردان اسم مرا به خوانش بگیرد اما اینکار آنقدر هم آسان و ساده نبود برای رسیدن به این هدف شبها تا صبح درس میخواندیم .

یکی از تصمیماتی که در آن سال گرفتیم این بود که کارهایی را که در دوازده سال انجام ندادیم باید انجام دهیم ما همه کار ها را انجام دادیم جز بیرون رفتن از صنف در هنگام ساعات درسی . این آرزو شاید برای همیشه باقی ماند . روزها هر چقدر میگذشت درس ها دشوارترمیشد و صنف بعضی، از شاگردهای خود را از دست میداد. فصل زمستان آغاز شد و هر روزی که سپری میشد به آزمون سرنوشتساز مان نزدیکتر میشدیم . و تلاش های ما برای کامیاب شدن بیشتر و بیشتر میشد . درروز های سرد زمستان صبح وقت بر می خاستیم و در همان هوای سرد و برفی به طرف کورس آمادگی کانکور میرفتیم .  بعضی اوقات در هنگام گرفتن نوت در صنف دستهای ما از سردی زیاد بی حس میشد مگر ما این دشواریها را نادیده می گرفتیم و با خود می گفتیم (( زمانیکه به هدف خود برسیم این درد و دشواریها فراموش ما خواهد شد ))

همه ما به امید این بودیم که فامیل ما روزی به ما افتخار کند و بتوانیم یک کاری برای جامعه ما انجام دهیم . سالی که کانکور امتحان دادم . سال مهم در زندگی ام بود ، سالی بود که فهمیدم برای گرفتن مقام یا چیزی باید تلاش کنی صرف خواستن کافی نیست  سالی بود که خودت برای سرنوشت خودت تلاش کردی ، باهمه نا امیدیها ، با همه دشواریها و لحظات خوش و شیرین تجربه خوبی بود .

ریحانه فرخنده

ممکن است شما دوست داشته باشید