روزنامه ملی انیس

بلخی از خانواده اشراف بود، اما هرگز  تفکر اشرافی نداشت

سخن گفتن از رابعه و انسانهای مثل او که رشتهء الفت دنیا را با تیغ مجاهده  قناعت قطع کرده اندو به خاطر آزادی و رفع تبعیض جسورانه، دارمرگ خویش را به شانه هایشان سالها جمل نمودند و حتی حاضر شدند با بیان حقایق و ایثار، سند قتل خود را، باخون خود امضا نمایند، سخت مشکل است چونکه نه آنها از دنیا ملولند که از ملالت و ملامت آنها سخن گفت و نه از اقبال مسرورندکه از مسرت و سرور آنها سرود و سخن زد. در هر حال رضایت خدا  وخلق را در نظر دارند که او را ما ندانیم و نداریم، پس سخن گفتن از آن شخصیت ها ابراز و بیدار سخت  سخت است.

آنها که از دام رهید ه و از عالم صورت روی گردانیده، عقاب بلند پروازش دیگر آشیانه به صورت نمیکند تا چشم صوریان به آن افتد و تلاش آنها به اینست که از نظر افکار نامحرمان مستور مانند، پس کو چشمی که پشت حجاب را بییند و کو گوشی که ناله ها و ضجه های سحر گاهانشان را بشنود.  رابعه بلخی که قهرمان قصه ماست از همین تبار میباشد و به دلایلی که ذکر شد، سخن گفتن از او مشکل است. او که علاوه برچابک سوار میدان ادب و شاهین بلند پرواز قله و چکاد عرفان و عاطفه بودن، مادراست که مادر، زیبا ترین و محبوبترین گلواژه طبیعت میباشد بازهم ما بقدر توان از روح بلند و ملکوتی آن فرزانه روزگار اجازه گرفته آنچه از او میدانیم به حضور خواننده گان و ادب دوستان تقدیم میکنیم.

تاریخ دقیق ولادت و شهادت رابعه در دست نیست ولی پاره ی از جریانات زندگی او معلوم است: رابعه بلخی، پدرش کعب نام داشت، در بلخ وبٌست حکم میراند و رابعه یکی از ملکزادگان بود که در بلخ تولد و پرورش یافت و تانیمه اول قرن چهارم  در بلخ زندگی داشت و به روایتی اولین شاعر زبان فارسی محسوب میشودکه هم عصر رودکی زندگی میکرد و با او هم سنگ و هم ترازو بود با این تفاوت که رابعه از خانواده وطبقه اشراف بود ولی هرگز تفکر اشرافی نداشت و همیشه در مقابل اشرافیت جاهل به مبارزه برمیخواست و تمام اعمال ضد انسانی آنها را به نقد میکشید که سر انجام در این راه جان شیرینش را از دست داد و الگوی عدالت خواهی و مبارزه با طبقات وتبعیض در تاریخ گردید.

رابعه این زن دریا دل در حسن و جمال و فضل و کمال یگانه روزگار خود محسوب میگردید و او با علم و آگاهی، مبارزه خود را با بی عدالتی ها آغاز کرد با تمام تبعیض که در جامعه وجود داشت و فاصله بسیاری که دربین ارباب و رعیت بود، همه را زیر پای خود گذاشته عاشق غلام برادرش گردید و این عشق سوزان را بی پروا و گستاخ افشا نمود و همانند زلیخا درد عشق کشید ولی برعکس زلیخا  که بریوسف پیامبر زاده عاشق شد که این از نظر اجتماعی و فرهنگ آن روز گار، کار آسان بودولی رابعه روی تمام سنتهای خرافی و دست پاگیر شجاعت پاگذاشت و اشرافیت جاهل را تنبیه نموده و باغلام  که از نظر طبقاتی هیچ ارزش اجتماعی در آن زمان نداشت دل باخت.

رابعه در جشنی که برادرش ((حارث )) به مناسبت تاجگذاری اش برپا کرده بود غلام او (( بکتاش)) را دید و عاشق وی شد. رابعه پس از چندی دایه خود را از این عشق آگاه کرد و او را با نامه ای که برای بکتاش نوشته بود، نزد وی فرستاد. بکتاش نیز با دریافت نامه، عاشق او شد. از آن پس رابعه هر روز غزلی می سرود و به بکتاش میفرستاد. روزی به ((رودکی )) برخورد و باهم مشاعره کردند. رودکی در مجلس امیر بخارا که اتفاقا َ حارث نیز در آنجا بود. شعری از رابعه را خواندو بی آنکه از حضور حارث آگاه باشد، گفت: این شعر سروده دختر کعب است که عاشق غلام برا در خود شده است. حارث چون چنین دید ، منتظر فرصتی ماند تا خواهرش را مجازات کند. بکتاش نامه هایش را که از رابعه میگرفت در صندوقچه ای مینهاد تا اینکه از دوستانش به امید یافتن جواهر، صندوقچه را گشود و چون به عشق آن دو پی برد، نامه ها را به حارث نشان داد. حارث نیز خشمگین شد و به فرمان او بکتاش را درسیاه چاهی به بند کشیدند. رابعه را نیز به حمامی بردند و درآنجا رگ دو دستش را زدند. رابعه در دم مرگ غزل و ترانه های زندگی اش را که بیانگر طهارت و پاکی اش بود، با خون خود به دیوار حمام مینوشت تا جان داد ولی پس از قرنها تاهنوز ضجه های  رابعه شهیده از پشت خرابه معصومانه اش همچنان جوشان و جاری است. فواره خون رابعه، صورت جلادان را در تاریخ سیاه و قیرگون معرفی کرده است.

خبر شهادت رابعه به بکتاش رسید. از بند گریخت و به سراغ حارث رفت و سر از تنش جدا کرد. بعد برسر گور رابعه رفت و خاکهای قبر رابعه را بر سرش پاشید اما قلب پرطپشش آرام نگرفت سرانجام با دشنه خود را کشت و این عشق سوزان، با این تراژیدی به پایان رسید. ولی اسطوره عاشقان گردید. شاید عده محدودی با تنگ نظری تمام، عشق دختری صاحب جمال و کمال را به غلامی چون بکتاش پارسایانه تلقی  نکنند و نوع خطاکاری و بی مبالاتی تلقی کنند اما مورخین صاحب نظران، عرفا و سخنواران بنام زبان فارسی دری، هرگز در پی محکومیت او برنخاسته اند و عشق او را نوع عشق های آلوده و پست نیانگاریده اند بلکه گفته اند رابعه بهره یاب از معرفت اهل سراست و رهیدگی از چرخ هستی را اندرز میدهد، با دلدادگی به هوا و هوس میانه ندارد و او سالک واقعی است. اگر چه بی خردان در باره او، نکته های و گفته های تحقیر آمیزو ظاهربین با واژه هایی که بار منفی دارند، یاد میگردد. با اینکه رابعه در ادب فارسی نماد زیبایی است. گویند نامه ادب فارسی کنایه از زیبا روی بسیار وی شده بی بدیل سده هفتم هجری در مثنوی الهی نامه خویش داستان عشق خونین این شاهبانوی قلمرو شعر، عشق و شهادت را طی ۴۲۲ بیت و به روایتی ۴۲۸ بیت چنان سوزناک و عاشقانه بیان داشته است که کمتر داستان عاشقانه ای میتواند با آن برابری کند.

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بریکی سنگین دل نا مهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر وغم گستن
چون به بحر اندر بپیچی پس بدانی قدرمن

ممکن است شما دوست داشته باشید